از شنبه، از هفته آینده، از سر ماه، از سال نو… اینها وعدههای شروع یک تحول جدید است که اکثریتشان به واقعیت نمیرسند. در ذهن پیچیده انسانها آینده محاسبات غریبی دارد. حتی اگر بگوید که آینده خوبی در پیش نیست. آیه یاس برای آینده بخواند؛ اما بازهم در ذهن، خودش را در آینده بهتر میبیند. شنبه روز سحرآمیزی در هفته است. در دین یهودیت به روز تعطیل هفتگی (شنبه) میگویند؛ که به صورت سمبلیک به معنای هفتمین روز آفرینش است. سنت استراحت شبات ریشه در تورات دارد. تورات میگوید خداوند جهان را در شش روز آفرید و در روز هفتم دست نگه داشت. یهودیها از انجام بسیاری از کارها در شنبه خودداری میکنند. در برخی مناطق فارس و جنوب هم این مسأله دیده میشود و
برچسب: نویسندگی
قدرت عادت
قهرمانهای رمانهای کلاسیک را نباید دست کم گرفت. آنها نسخه شخصیتهای درونی انسانها هستند. آنها به خوبی نشانمیدهند که درون هرشخص یک دونکیشوت متوهم، یک آبلوموف تنبل، یک هولدن سرکش، یک راسکولنیکف روانکاو، یک ژانوالژان تواب و… وجود دارد اما یکی از شخصیتها حال دیگری دارد. غیراز اینکه شخصیتاش شبیه به نسخه درونی انسانها باشد؛ موقعیتاش شبیه به موقعیت همه انسانهاست. همه آدمها شبیه رابینسون کروزوئه در جزیزهای اسیر شدهاند. حتی اگر خودشان از اسارتشان خبر نداشتهباشند. اصلی وجود دارد . شما دیر یا زود به موقعیتی که در آن گرفتار شدهاید عادت میکنید و یک اصل دیگر که در ادامه اصل قبل وجود دارد. عادتها به سادگی تغییر نمیکنند! جزیزه هر کسی میتواند: چرخه روزمرگی باشد، رابطهای باشد که دیگر برایش جذاب نیست. شغلی که دوستش ندارد. شهری که نمیخواهد آنجا باشد، حال افسردهای که در آن غرق است و… همیشه دو راه وجود خواهد داشت. یا ماندن در جزیره و عادت کردن… یا دل زدن به دریا به امید نجات… تضمینی وجود ندارد که دل به دریا زدن شما را به کشتی یا جزیره دیگری برساند؛ اما ماندن در جزیره یک تباهی تضمین شده است.
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
وقتی سعدی میگوید: «که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی!» بیراه نمیگوید. عشق پیش از آنکه فکر کرده باشی شروعشده است. پیش از لحظه یافتم یافتم، شکلگرفته است. از بدو تولد چشمهای مهربان یکی را دوست داشتهای، ذهن تو این تصویر را ثبت میکند و در بایگانیاش قرار میدهد. از لب کسی حرف دلنشینی شنیدهای و به همین ترتیب پازل صورت ازلی معشوق از تکهتکههای افراد مختلف در ضمیر تو نقش بسته است. ناگهان در جایی که اصلاً فکرش را نمیکنی، در روزی که اصلاً فکرش را نمیکنی و در کسی که انگار سالهاست میشناسی تصویر معشوق ازلی خودت را پیدا میکنی. این قصه آشنایی است برای همهکسانی که در یک نگاه جذب جذبه نگاه دیگری شدهاند؛ اما
در شگفتی تن
در آثار باستانی شرق کمتر میتوان نشانی از تن برهنه دید. همیشه تن شرقی در حجابی محصور بوده است. در مقابل تن غربی که عریانیاش عیان است. تن پدیده شگفتانگیزی است. منظورم زیستشناسی بدن نیست. منظورم تن هر فرد است که از تن هرکسی دیگری مجزاست. به نظرم شرقیها وقتی در شگفتانگیزی تن درمانده شدند؛ حجاب را ابداع کردند. آنها میخواستند با حجاب از شرمندگی درک تن رهایی یابند. منظورم از شگفتانگیزی جلوه زیبای آن نیست؛ بلکه اعجابی است که در کراهت و جذابیت القا میکند. تن یک فرد در زمانی میتواند جلوه تمام نمای زیبایی باشد و در سن و سال دیگرش کراهتی منزجرکننده… تن یک فرد میتواند مغناطیس جذب دیگری باشد و تن دیگری نه… تن انسانها همه به هم شبیه است و هیچکس به دیگری شباهت ندارد. بهخصوص وقت تمنا و خواستن. صورت یکی را با صورت دیگری عوض کنید آیا همچنان میتوان تناش را خواست و شگفتانگیزترین قسمت تن، صورت است. چطور سیمای صورتی میتواند تن دیگری را به مسلخ خواستن بکشاند؟ چگونه افسون صورتی میتواند کسی را طالب هواخواهیاش کند و کمی تغییر در همان سیما، دلزدگی را در پی داشته باشد.
منطق روایت خاطره
خاطرهباز … طبق قاعده وقتی کسی خاطره خودش را تعریف میکند باید روایت بر منطق اولشخص باشد و زاویه دیدش فقط چشمان محصور و محدودش باشد؛ اما خیلیها وقتی خاطرهشان را تعریف میکنند همین منطق ساده را فراموش میکنند. آنها در مقام یک دانای کل، به تمام زوایای مختلف یک خاطره سرک میکشند و هر جای ندیده را طبق خیالات خودشان میسازند و تعریف میکنند. حتی گاهی از خاطرات دیگران هم قرض میگیرند تا خاطره را جذابتر کنند.
حال خاطرهها
«حالی خوش باش و عمر بر باد مکن» سخنی از خیام در هزار سال پیش، کسی بهاندازه خیام بر غنیمت شمردن «اکنون» اصرار نکرده است. خیام خوب میدانست در سرزمین مردمان خاطرهباز زندگی میکند. جایی که پاسداشت اکنون، برای غنیمت شمردن حال نیست؛ بلکه تلاش بلاهتواری است برای سربلندی در ساحت خاطره… تا اگر در آینده، گذشته را مرور کردند به خودشان و دیگران اثبات کنند خاطرههای خوبی دارند. آنها هزینه و زحمت تشریفات و مراسم را میپردازند، هزینه و زحمت سفر را به جان میگیرند و با تأکید بر ثبت لحظهلحظه آن با عکس و فیلم، میخواهند در آینده شرمسار ذهن خاطرهباز خود نباشند. پس خاطرهبازی خوب نیست؟ اما …
جایزه ادبی
دارم به این فکر میکنم اگر صادق هدایت در مسابقه داستاننویسی صادق هدایت شرکت میکرد برنده میشد؟ اگر جمالزاده زنده بود برای جشنواره داستاننویسی که به نامش برگزار میکنند اجازه داشت به ایران بیاید؟ اگر احمد محمود با یکی از رمانهایش در جایزه ادبی احمد محمود شرکت میکرد اصلاً به مرحلههای بعدی راه پیدا میکرد؟ تکلیف جلال آل احمد با نثرش هم که مشخص است! احتمال داشت یکی از داورها آن را با دفتر خاطرات کسی اشتباه بگیرند. به نام مردگان سربلند میکنیم. به کام رفیقان جشن میگیریم و انگارنهانگار اینجا همان سرزمینی است که بیشترین شاعر و نویسنده در تبعید دارد. بیشترین کتاب چاپنشده دارد. بیشترین کتاب سلاخی شده دارد. رمان سال را به کتابی میدهیم درحالیکه صدها نویسنده کتابهایشان در ایران نیست و اگر هست سرقتی و افست است و اینقدر شهامتش را نداریم که بگوییم در جوایز بهاصطلاح خصوصی حتی اسمی از آنها ببریم. طیب صالح خوب گفته بود: «ما قوم محکومی هستیم، پس با قصههای بامزه سرگرممان میکنند!»«چون قومی عطشان از عهد عاد شراب نوشیدیم، اینجا سرزمین نومیدی و شعر است؛ اما آوازخوان پیدا نمیشود!»
با کدام فیلم گریه کردی؟
من اهل رمانتیک بازی با فیلم و سریال نیستم؛ اما چون دعوتشدهام به چالش با کدام فیلم گریه کردی؟ ذهنم را زیر و رو کردم ببینم با کدام فیلم متأثر شدهام. گریستن که قطعاً برایم پیش نیامده است. در بین همه فیلمهایی که دیدهام درنهایت به چند گزینه رسیدم اما مایلم از فیلم «زمانی برای مستی اسب ها» از بهمن قبادی بنویسم که در سال دوهزار دوربین طلای فستیوال کن را برایش به ارمغان آورد. فکر کنم تنها فیلم ایرانی که بهشدت من را متأثر کرد
آمدنم بهر چه بود؟
بشریت همچنان برای آمدن به این دنیای پرهیاهو تنها دو راه دارد. زایمان طبیعی و سزارین؛ اما برای رفتن از این دنیا به تعداد انسانهایی که آمدهاند و هستند و خواهند رفت، راه وجود دارد. مرگ طبیعی، خودکشی و قتل… حالا هرکدام هم به انواع و اقسامی، حتی به نامی: کشته شدن، مردن، فوت شدن، شهید شدن، خودکشی، درک واصل شدن، سقط شدن و… اینکه صبحات را با فیلم «خانهای که جک ساخت!» اثر فون تریه شروع کنی. میشود پیش بینی کرد که در نهایت در پایان روز متنی به این سبک و سیاق هم بنویسی. اگر روحیه حساسی دارید این متن را ادامه ندهید.
شفیعی کدکنی!
از سال ۱۳۴۸ تا امروز چیزی حدود پنج دهه، شفیعی کدکنی در دانشگاه تهران صاحب کرسی بوده است و گویا دیروز به خاطر نداشتن کارت به دانشگاه نتوانسته وارد شود*شایعه یا واقعیت؟ تکذیب خبر توسط میلاد عظیمی هم نتوانست از واکنشها کم کند و هنوز بسیاری معتقدند که چنین حادثهای واقعا رخ داده است. از دیروز یک سر آه از نهاد عالم و آدم برخواسته که به جامعه فرهیخته ادبی توهین شده است. به نظرم باید گفت:« جمع کنید این بساط بت سازی و پدرخواندگی را» مگر دانشگاه ارث پدر بعضی اساتید است که تا دم مرگ ول کن کرسیشان نیستند. شفیعی کدکنی منتهی الامال همه کسانی است که در دانشگاه ادبیات فارسی را به کتاب خودخوان مبدل کردند. شعر معنی کنهای بی خاصیت که فقط میتوانند
