بیاید قبول کنیم که زیبایی نسبی است. زشتی هم نسبی است؛ اما پذیرش این گزاره چیزی را در درون ما تغییر نمیدهد. درون هر کسی زشتی و زیبایی معیارهای قطعی دارد. وقتی کسی پدیدهای را زیبا میداند با همه وجودش به زیبایی آن پدیده اعتقاد دارد. آن را تحسین میکند و یا به آن حسادت میکند. به همین صورت وقتی کسی پدیدهای را زشت میبیند، عقل و احساسش در تعاملی فریبنده این باور را ایجاد کردهاند تا درکی بدون شک برایش ایجاد شود که آن پدیده زشت است. شعار نسبی بودن زیبایی و زشتی …
برچسب: نویسندگی
سال جدید میلادی
اگر حدود سیزده میلیارد و هشتصد هزار سال پیش، بیگ بنگ آغاز جهان کنونی باشد و چهار میلیارد و پانصدهزارسالگی سال عمر زمین… حتی از اینها هم بگذریم و فقط عمر گونههای انسانی را در نظر بگیریم که چیزی حدود پنج میلیون و دویست هزارسال است. آنوقت جشن همگانی برای سپری کردن یک سال، شوخی تلخی است که با خودمان داریم؛ اما از طرف دیگر وقتی متوسط عمر انسانها فقط ۷۹ سال است که بسیاری به همین حد هم نمیرسند و از همین مدت، یکسوم به خواب میگذرد و یکسوم دیگر هم به کار… آنوقت فقط یکسوم باقی میماند که باز هم باید وقت تغذیه و نظافت و… را هم از آن کم کنیم. آنوقت برای لحظههای خوب بودن، برای لحظههای خود بودن چقدر میماند؟ اگر سال نو بهانهای باشد که به نامش وقت خوبی سپری کنیم حتی به حد لبخندی گذرا، روزنه امیدی باشد در این سرای آشفته، چه فرقی دارد بهانه ما برای خوشنودی، شمسی باشد یا قمری یا میلادی… بهانههای کوچک خوشبختی!
فروغ فرخزاد
در این سرزمین مرگ میتواند کیمیاگری کند و گمنامی را به شهرت جاودانه برساند. مناسبات میتواند جادو کند و نردبانی به آسمان ماندگاری باشد. تلاش و استمرار هم مایهای در میان میگذارد و البته استعداد هم آن وسط جرقههایی میزند اما درنهایت حسابوکتاب بلندآوازگی چیزی فراتر از این حرفهاست. به نظرم فروغ مجموعه همه اینها را داشت و آن «آن» را هم داشت. مرگ تراژیک در جوانی، مناسبات دوستی با گلستان و…، انتشار مجموعههای شعریاش و… البته که دیگرانی هم بودند که اینها را داشتند اما فروغ نشدند. شاید در میانه «آن» را نداشتند. منظورم همان کاریزمای غریبی است که با مهندسی معکوس میشود فرمولش را کشف کرد؛ اما در بازسازی هیچوقت آن فرمول جواب نمیدهد. انگار فوت کوزهگریاش را کائنات میداند و درست بر سر همان یک نفر فوت کرده باشد. انگار خدا روحش را فقط در آنها دمیده و ساخت مابقی بشر را سپرده باشد به پنوماتیک واحد خصوصیسازی… بازی غریبی است. دولت پروین را ترویج میکند، جایزه به نامش میگذارد و خیابان و کوچه و پسکوچه… همایون شعر سیمین را میخواند و مردم چو تختهپاره بر موج میشوند… یکعمر با شعر و ترانههای هما میر افشار و پاکسیما زکیپور در لحن این و آن روح را نوازش میکنند؛ اما وقتی اسم شاعر زن به میان میآید با لبخند ملیح میگویند: «فروغ!»
ثبت احوال ذهنی انسانها
ثبتاحوال ذهنی ما، برای هرکسی مطابق اولین برخورد شناسنامهای ساخته است و بهگونهای در بایگانی محفوظ کرده که تغییر آن بهندرت صورت میگیرد و تنبلتر از آن است که بخواهد مدام آن را بهروزرسانی کند. هرگاه قرار بر قضاوتی باشد، ذهن به همان شناسنامه رجوع میکند. برای همین است که معشوقها بهندرت از چشم میافتند و آدمی که در اولین برخورد، رفتار ناخوشایندی از او دیدهایم سخت به دل مینشیند و البته به همین طریق است که نمیتوانیم تغییر در شخصیت دیگران را بهراحتی بپذیریم؛ اما کافی است دفتر خاطرات قدیمیمان را ورق بزنیم. با دوستی از دوران مدرسه، دوران مجردی و… یک نشست داشته باشیم و گپ و گفتی کنیم و آن نسخه قدیمی خودمان را دوباره در آینه ببینیم. آنوقت شاید درک تغییر شخصیت دیگران برایمان سادهتر شود. اینکه آدمها تا ابد همانگونهای نباشند که بار اول با آنها برخورد کردیم.
از طرف دیگر، شخصیت بسیاری
روایت ترور شاه شهید
در اردیبهشت سال ۱۲۷۵ ه ش قرار بود که جشن «قران» به مناسبت پنجاهسالگی سلطنت ناصرالدینشاه برگزار شود. تمام دربار قاجار در پی تدارک جشن باشکوهی بودند که میبایست هفت شب آتشبازی و چهار شبانهروز بزم در دل داشته باشد. جمعه، چند روز مانده به جشن، ناصرالدینشاه عزم زیارت شاه عبدالعظیم میکند. پیش از ظهر به صحن میرسند. حاکم و خدام قصد دارند تا صحن را قرق کنند؛ اما ناصرالدینشاه مخالف میکند و میگوید که قصد دارد همانند سایر مردم به زیارت برود. شاه وارد بقعه میشود. زیارت میکند. در قسمت پایین مقبره، قالیچه و سجادهای طلب میکند. حاضر برای ادای نماز است که از قسمت زنانه، زنی قصد دادن عریضه به شاه را دارد. دست که دراز میکند صدای گلوله از زیر عریضه در فضای حرم میپیچد. آنکه در پوشش زنانه گلوله را شلیک کرده، کسی نیست جز میرزا رضای کرمانی، اینکه چهها پیشآمده بود که میرزا رضا مرتکب چنین عملی میشود بماند. اینکه اختلاف میرزا و نایبالسلطنه و آقاخان بر سر چه بود هم بماند. نکتهای که در ترور ناصرالدینشاه جالب است اینکه
راهنمای مردن با گیاهان دارویی عطیه عطارزاده
این کتاب در نگاه اول آیتمهای جلب مخاطب را دارد. نامی اغواگر، راوی غیرمعمول و قصهای مرموز، راوی نابینا از طریق آشناییزدایی از محیط پیرامون خود، جهان دیگری را به خواننده نشان میدهد و در این کار موفق است؛ هرچند بهوقت مطالعه برای مخاطب فضاهای آشنای دیگری نیز تداعی میشود. سکانسهایی از فیلم بید مجنونی مجید مجیدی و نوعی همآوایی رمان با این فیلم… برای مثال معماری خانه یوسف و خانه دخترک شبیه به هم هستند، بعضی دیالوگها و بهخصوص نامه مرتضی به یوسف در فیلم را میتوان در متن رمان بازخوانی کرد. در فیلم همسر یوسف برای قهر به کاشان میرود و در رمان دخترک برای قهر درخواست رفتن به کاشان دارد. لحظه بینایی یوسف در فیلم مواجه او با پنجره اتاق بیمارستان است و دختر رمان نیز در وقت بینایی با پنجره چالش دارد. در فیلم یوسف برای عمل به فرانسه میرود و در بیمارستانی عمل میشود که فضای سبز دراماتیکی دارد. در رمان نیز دخترک برای عمل به برلین میرود و اتفاقاً توصیف او از حوالی برلین بعد از بینایی شباهت بسیاری به مکانهای مورد اشاره در فیلم دارد.
البته به این متریال باید کمی از الایام طه حسین و رمان کوری ساراماگو، بوف کور، شعر دلم برای باغچه میسوزد فروغ را هم اضافه کنیم.
هر رمانی بدون شک ترکیبی از آثار دیگر در دل خود دارد و این رمان هم استثنا نیست. عطارزاده در این رمان منطق روایی دخترکی نابینا را تقریباً خوب از آب درآورده است هرچند این منطق گاهی از دستش خارجشده که قابل اغماض است. برعکس متنی که پشت کتاب نوشتهشده است. من به تجربی و نوگرا بودن اثر اعتقادی ندارم و آن متن را تنها دستمایه اغوای مخاطب برای خرید رمان تلقی میکنم. همین اتیکت تجربی و نوگرا بودن و ساختار گریزی را مانعی میدانم که منتقد را از بیان نقصان روایت و ساختار بر حذر دارد.
دنیای شگفتانگیز عطر ۱
دهه اول و دوم زندگی من بدون هیچ عطری سپری شد. آسم کودکی باعث شده بود از هر چیز معطری دور باشم. در کودکی تنها اودکلنی که در خانه ما بود، اودکلنی بهجامانده از دوران عروسی پدر و مادرم بود. رایحهاش مثل صبحی مهآلود در کنج دنجی از ذهنم باقیمانده است. کسی از اعضای خانواده اسم آن را نمیداند. بعدها البته اکثریت عطرهای دهه ۷۰ و ۸۰ میلادی رایج را تست کردم؛ اما آن رایحه مرموز نوستالژیک برایم تداعی نشد.
دهه سوم از زندگیام شروع آشنایی من با دنیای عطر بود. آنهم به طرز وسواسی و محتاط
پدرخوانده ها
احتمال زیاد با شنیدن نام «پدرخوانده»، به یاد فیلم «پدرخواند» به کارگردانی فرانسیس فورد کوپولا خواهید افتاد. یا اگر همانند سحر قریشی کوپولا را نشناسید در ذهنتان چیزی شبیه به مردی(مارلون براندو) در تاریکی بر روی صندلی با گربهای در آغوش مجسم خواهد شد و همزمان موسیقی پر رمز و راز نینو روتا نواخته خواهد شد؛ اما به واقع پدرخواندهها در عالم واقع به این تصویر انتزاعی و دراماتیک از فیلمهای کوپولا شباهت ندارند. پدرخواندهها کسانی هستند که جامه تمامیتخواهی یک پدیده را نه تنها به تن کردهاند که سایزش را جوری تغییر دادهاند که به قواره کس دیگری نیاید. آنها توسط جمع کثیری از عوام همیشه ستایش میشوند. تقدیس میشوند و اسطورههای ابدی آن پدیده به حساب میآیند.
سیستم اداری مدرن سعی میکند از ایجاد و وجود پدرخواندهها جلوگیری کند. نه به خاطر اینکه آنها عملکرد بدی دارند. بلکه به خاطر فقدانی که بعد از آنها به وجود میآید و سیستم را تا مرز فروپاشی سوق خواهد داد. با مثالی شاید این تعاریف ملوستر شود.
دستهای خالی و سرنوشتهای مبهم
کودکان فکر میکنند پدرشان از همه قویتر است؛ اما خیلی زود این تصور در هم شکسته میشود. هر کسی در زندگیاش میتواند این صحنه را به یاد بیاورد، زمانی که برای اولین بار متوجه شد که پدرش قویترین نیست. ماجرا را دراماتیک نکنیم؛ اگر همچنان بگوییم هنوز پدرمان قویترین مرد روی زمین است، خدشهای بر چهره حقیقت وارد نخواهد شد و از تلخی ماجرا، چیزی نمیکاهد. در زندگی حقایق بسیاری است که به مرور مجبوریم با آنها روبرو شویم. بپذیریم و باور کنیم. اینکه واقعاً معمولی هستیم و یکی مثل همه… اینکه دنیا بدون ما نیز خواهد چرخید بیهیچ کم و کاست… اینکه ما در مرکز جهان قرار نداریم. اینکه آدمهای بسیاری در جهان چشم دیدن ما را ندارند بیآنکه به آنها بدی کرده باشیم و هزاران گزاره دیگر… همه این گزارهها به نظر بدیهی میرسند. حتی فکر میکنیم که
از گور برخاسته
یک بار در اتوبوس شیراز به زاهدان سربازی را دیدم. داشت میرفت دادسرای نظام زاهدان که به خلاف خدمتش رسیدگی کنند. جرمش؟ در یکی از پاسگاههای زاهدان در حال سپری کردن خدمت سربازیاش با فرمانده پاسگاه درگیر میشود. یک روز که جلوی در پاسگاه با اسلحه مسلح در حال نگهبانی است ماشین فرمانده از جلویش عبور میکند. ماشین را نشانه میگیرد و به رگبار میبندد! قتل فرمانده در حین خدمت، تصورش هم میتواند خط سیاهی بکشد روی همه آمال و آرزوهای آدم. میتواند دوشاخه امید را از پریز زندگی بکشد بیرون. سرباز در همان لحظه آخرین تصمیمش را میگیرد. لوله تفنگ را میگذارد زیر چانه و شلیک میکند. حذف صورت مساله به نظر ساده و دمدستترین راهحلی است که به ذهنش رسیده است.
اما به این فکر نمیکند که گلوله شاید از مغزش عبور نکند و زندگی به همین سادگیها از آدمی دست نمیکشد. گلوله از زیر چانه رفته بود و از گونه سمت چپش زده بود بیرون… اسمش را معجزه بگذاریم یا
