اکثریت فکر میکنند جزء اکثریت نیستند، این را که نوشته بودم همان وقت هاله تصحیح کرده بود که اکثریت فکر میکنیم جزء اکثریت نیستیم. البته که درست تصحیح کرده بود؛ اما حالا میخواهم قاعده مرسوم دیگری را هم بگویم. این مدت با خیلی از افرادی که همکلام شدهام یک ویژگی مشترک در رفتارشان دیدهام. اینکه تلاش میکنند ثابت کنند که جایگاهی که در آن قرار گرفتند عادلانه نیست. باید جایگاه بالاتری داشته باشند. ثروت بیشتر، مقام بهتر، مدرک تحصیلی بالاتر و… همزمان برای اثبات مغلطهوار چنین پنداری، تلاش دیگری نیز بهطور موازی انجام میدهند. مدام سعی میکنند از دیگرانی مثال بزنند که آنچه دارند حقشان نیست. اگر ثروتمند است لیاقت ثروتش را ندارد. اگر مقامی دارد شایستگیاش را ندارد. اگر مدرک تحصیلی دارد سوادش را ندارد.
برچسب: جامعه
خیر محدود
در جامعهشناسی ترمی وجود دارد به نام «خیر محدود» که توسط جورج فاستر و راجرز مطرح شد و به این موضوع اشاره دارد که در جوامع دهقانی، مردم مقدار خوبی و خیر در جامعه را محدود میپندارند و براساس این عقیده اگر کسی مقداری از امتیازات خوب نظیر امنیت، موقعیت، ثروت و… را به خود اختصاص دهد؛ بنابراین از سهم دیگران کم کرده است. با همین طرز فکر افراد داشتههای همدیگر را تحمل نمیکنند و سعی میکنند، همدیگر را پایین بکشند. همین طرز فکر در جوامع توسعه نیافته و جهان سومی در سطح کلان اتفاق میافتد. افراد تاب و تحمل شهرت، ثروت، مقام و موقعیت دیگران را ندارند.
جایزه ادبی
دارم به این فکر میکنم اگر صادق هدایت در مسابقه داستاننویسی صادق هدایت شرکت میکرد برنده میشد؟ اگر جمالزاده زنده بود برای جشنواره داستاننویسی که به نامش برگزار میکنند اجازه داشت به ایران بیاید؟ اگر احمد محمود با یکی از رمانهایش در جایزه ادبی احمد محمود شرکت میکرد اصلاً به مرحلههای بعدی راه پیدا میکرد؟ تکلیف جلال آل احمد با نثرش هم که مشخص است! احتمال داشت یکی از داورها آن را با دفتر خاطرات کسی اشتباه بگیرند. به نام مردگان سربلند میکنیم. به کام رفیقان جشن میگیریم و انگارنهانگار اینجا همان سرزمینی است که بیشترین شاعر و نویسنده در تبعید دارد. بیشترین کتاب چاپنشده دارد. بیشترین کتاب سلاخی شده دارد. رمان سال را به کتابی میدهیم درحالیکه صدها نویسنده کتابهایشان در ایران نیست و اگر هست سرقتی و افست است و اینقدر شهامتش را نداریم که بگوییم در جوایز بهاصطلاح خصوصی حتی اسمی از آنها ببریم. طیب صالح خوب گفته بود: «ما قوم محکومی هستیم، پس با قصههای بامزه سرگرممان میکنند!»«چون قومی عطشان از عهد عاد شراب نوشیدیم، اینجا سرزمین نومیدی و شعر است؛ اما آوازخوان پیدا نمیشود!»
زشت یا زیبا مسأله این است!
بیاید قبول کنیم که زیبایی نسبی است. زشتی هم نسبی است؛ اما پذیرش این گزاره چیزی را در درون ما تغییر نمیدهد. درون هر کسی زشتی و زیبایی معیارهای قطعی دارد. وقتی کسی پدیدهای را زیبا میداند با همه وجودش به زیبایی آن پدیده اعتقاد دارد. آن را تحسین میکند و یا به آن حسادت میکند. به همین صورت وقتی کسی پدیدهای را زشت میبیند، عقل و احساسش در تعاملی فریبنده این باور را ایجاد کردهاند تا درکی بدون شک برایش ایجاد شود که آن پدیده زشت است. شعار نسبی بودن زیبایی و زشتی …
سال جدید میلادی
اگر حدود سیزده میلیارد و هشتصد هزار سال پیش، بیگ بنگ آغاز جهان کنونی باشد و چهار میلیارد و پانصدهزارسالگی سال عمر زمین… حتی از اینها هم بگذریم و فقط عمر گونههای انسانی را در نظر بگیریم که چیزی حدود پنج میلیون و دویست هزارسال است. آنوقت جشن همگانی برای سپری کردن یک سال، شوخی تلخی است که با خودمان داریم؛ اما از طرف دیگر وقتی متوسط عمر انسانها فقط ۷۹ سال است که بسیاری به همین حد هم نمیرسند و از همین مدت، یکسوم به خواب میگذرد و یکسوم دیگر هم به کار… آنوقت فقط یکسوم باقی میماند که باز هم باید وقت تغذیه و نظافت و… را هم از آن کم کنیم. آنوقت برای لحظههای خوب بودن، برای لحظههای خود بودن چقدر میماند؟ اگر سال نو بهانهای باشد که به نامش وقت خوبی سپری کنیم حتی به حد لبخندی گذرا، روزنه امیدی باشد در این سرای آشفته، چه فرقی دارد بهانه ما برای خوشنودی، شمسی باشد یا قمری یا میلادی… بهانههای کوچک خوشبختی!
روایت ترور شاه شهید
در اردیبهشت سال ۱۲۷۵ ه ش قرار بود که جشن «قران» به مناسبت پنجاهسالگی سلطنت ناصرالدینشاه برگزار شود. تمام دربار قاجار در پی تدارک جشن باشکوهی بودند که میبایست هفت شب آتشبازی و چهار شبانهروز بزم در دل داشته باشد. جمعه، چند روز مانده به جشن، ناصرالدینشاه عزم زیارت شاه عبدالعظیم میکند. پیش از ظهر به صحن میرسند. حاکم و خدام قصد دارند تا صحن را قرق کنند؛ اما ناصرالدینشاه مخالف میکند و میگوید که قصد دارد همانند سایر مردم به زیارت برود. شاه وارد بقعه میشود. زیارت میکند. در قسمت پایین مقبره، قالیچه و سجادهای طلب میکند. حاضر برای ادای نماز است که از قسمت زنانه، زنی قصد دادن عریضه به شاه را دارد. دست که دراز میکند صدای گلوله از زیر عریضه در فضای حرم میپیچد. آنکه در پوشش زنانه گلوله را شلیک کرده، کسی نیست جز میرزا رضای کرمانی، اینکه چهها پیشآمده بود که میرزا رضا مرتکب چنین عملی میشود بماند. اینکه اختلاف میرزا و نایبالسلطنه و آقاخان بر سر چه بود هم بماند. نکتهای که در ترور ناصرالدینشاه جالب است اینکه
پدرخوانده ها
احتمال زیاد با شنیدن نام «پدرخوانده»، به یاد فیلم «پدرخواند» به کارگردانی فرانسیس فورد کوپولا خواهید افتاد. یا اگر همانند سحر قریشی کوپولا را نشناسید در ذهنتان چیزی شبیه به مردی(مارلون براندو) در تاریکی بر روی صندلی با گربهای در آغوش مجسم خواهد شد و همزمان موسیقی پر رمز و راز نینو روتا نواخته خواهد شد؛ اما به واقع پدرخواندهها در عالم واقع به این تصویر انتزاعی و دراماتیک از فیلمهای کوپولا شباهت ندارند. پدرخواندهها کسانی هستند که جامه تمامیتخواهی یک پدیده را نه تنها به تن کردهاند که سایزش را جوری تغییر دادهاند که به قواره کس دیگری نیاید. آنها توسط جمع کثیری از عوام همیشه ستایش میشوند. تقدیس میشوند و اسطورههای ابدی آن پدیده به حساب میآیند.
سیستم اداری مدرن سعی میکند از ایجاد و وجود پدرخواندهها جلوگیری کند. نه به خاطر اینکه آنها عملکرد بدی دارند. بلکه به خاطر فقدانی که بعد از آنها به وجود میآید و سیستم را تا مرز فروپاشی سوق خواهد داد. با مثالی شاید این تعاریف ملوستر شود.
این شعرها غلط است!
میلان کوندرا در آهستگی میگوید:« احساس برگزیده بودن جزئی از هر رابطه عاشقانه است. چنانکه در تعریف هم، عشق هدیهای است که به ما ارزانی میشود، بیآنکه برایش لیاقتی نشان داده باشیم. دوست داشته شدن بدون دلیل، حتی خود دلیلی تلقی میشود بر خالص بودن عشق. اگر زنی به من بگوید دوستت دارم چون باهوش هستی، شریف هستی، برای من هدیه میخری، به زنهای دیگر نظر نداری، ظرف میشویی، آنوقت من مأیوس میشوم. چنین عشقی انگار میخواهد چیزی را به چنگ بیاورد. چقدر زیباتر است اگر انسان در عوض بشنود: «من دیوانه توام هرچند که تو نهفقط باهوش و درستکار نیستی بلکه یک دروغگوی خودخواه و عوضی هم هستی.» شاید انسان احساس برگزیده بودن را نخستین بار در نوزادی تجربه کرده باشد. وقتیکه مهر مادرانه بیآنکه خود را لایق آن نشان داده باشد بهرهمند میشود و باز آن را بیشتر و بیشتر طلب میکند.»(کوندرا:۵۳)
این تفسیر کوندرا از عشق، یکتنه در مقابل همه تعابیر عاشقانه سبک عراقی میایستد. جایی که
اتمیزه شدن جامعه
در جامعه اتمیزه شده هر کسی تنها به فکر منافع شخصی خودش است و این اتمیزه شدن آن قدر پیش میرود تا اینکه برای توهم بقا، مثل گردان موشها، شروع میکنند به خوردن همدیگر… حال جامعه کنونی هم شبیه به همین وضع شده است. هر کسی میپندارد باید جای پای خودش را محکم کند، بیتوجه به اینکه کشتی جامعه در حال غرق شدن است.
نیلوفر مرداب
محمد پیام بهرامپور در سایت بیشتر از یک نفر آورده است:« به نظر میآید که الان دوام آوردن در شرایط خاص اقتصادی فعلی، پیچیدگیهای خاص […]
