در آثار باستانی شرق کمتر میتوان نشانی از تن برهنه دید. همیشه تن شرقی در حجابی محصور بوده است. در مقابل تن غربی که عریانیاش عیان است. تن پدیده شگفتانگیزی است. منظورم زیستشناسی بدن نیست. منظورم تن هر فرد است که از تن هرکسی دیگری مجزاست. به نظرم شرقیها وقتی در شگفتانگیزی تن درمانده شدند؛ حجاب را ابداع کردند. آنها میخواستند با حجاب از شرمندگی درک تن رهایی یابند. منظورم از شگفتانگیزی جلوه زیبای آن نیست؛ بلکه اعجابی است که در کراهت و جذابیت القا میکند. تن یک فرد در زمانی میتواند جلوه تمام نمای زیبایی باشد و در سن و سال دیگرش کراهتی منزجرکننده… تن یک فرد میتواند مغناطیس جذب دیگری باشد و تن دیگری نه… تن انسانها همه به هم شبیه است و هیچکس به دیگری شباهت ندارد. بهخصوص وقت تمنا و خواستن. صورت یکی را با صورت دیگری عوض کنید آیا همچنان میتوان تناش را خواست و شگفتانگیزترین قسمت تن، صورت است. چطور سیمای صورتی میتواند تن دیگری را به مسلخ خواستن بکشاند؟ چگونه افسون صورتی میتواند کسی را طالب هواخواهیاش کند و کمی تغییر در همان سیما، دلزدگی را در پی داشته باشد.
برچسب: روزنوشت
آمدنم بهر چه بود؟
بشریت همچنان برای آمدن به این دنیای پرهیاهو تنها دو راه دارد. زایمان طبیعی و سزارین؛ اما برای رفتن از این دنیا به تعداد انسانهایی که آمدهاند و هستند و خواهند رفت، راه وجود دارد. مرگ طبیعی، خودکشی و قتل… حالا هرکدام هم به انواع و اقسامی، حتی به نامی: کشته شدن، مردن، فوت شدن، شهید شدن، خودکشی، درک واصل شدن، سقط شدن و… اینکه صبحات را با فیلم «خانهای که جک ساخت!» اثر فون تریه شروع کنی. میشود پیش بینی کرد که در نهایت در پایان روز متنی به این سبک و سیاق هم بنویسی. اگر روحیه حساسی دارید این متن را ادامه ندهید.
زشت یا زیبا مسأله این است!
بیاید قبول کنیم که زیبایی نسبی است. زشتی هم نسبی است؛ اما پذیرش این گزاره چیزی را در درون ما تغییر نمیدهد. درون هر کسی زشتی و زیبایی معیارهای قطعی دارد. وقتی کسی پدیدهای را زیبا میداند با همه وجودش به زیبایی آن پدیده اعتقاد دارد. آن را تحسین میکند و یا به آن حسادت میکند. به همین صورت وقتی کسی پدیدهای را زشت میبیند، عقل و احساسش در تعاملی فریبنده این باور را ایجاد کردهاند تا درکی بدون شک برایش ایجاد شود که آن پدیده زشت است. شعار نسبی بودن زیبایی و زشتی …
سال جدید میلادی
اگر حدود سیزده میلیارد و هشتصد هزار سال پیش، بیگ بنگ آغاز جهان کنونی باشد و چهار میلیارد و پانصدهزارسالگی سال عمر زمین… حتی از اینها هم بگذریم و فقط عمر گونههای انسانی را در نظر بگیریم که چیزی حدود پنج میلیون و دویست هزارسال است. آنوقت جشن همگانی برای سپری کردن یک سال، شوخی تلخی است که با خودمان داریم؛ اما از طرف دیگر وقتی متوسط عمر انسانها فقط ۷۹ سال است که بسیاری به همین حد هم نمیرسند و از همین مدت، یکسوم به خواب میگذرد و یکسوم دیگر هم به کار… آنوقت فقط یکسوم باقی میماند که باز هم باید وقت تغذیه و نظافت و… را هم از آن کم کنیم. آنوقت برای لحظههای خوب بودن، برای لحظههای خود بودن چقدر میماند؟ اگر سال نو بهانهای باشد که به نامش وقت خوبی سپری کنیم حتی به حد لبخندی گذرا، روزنه امیدی باشد در این سرای آشفته، چه فرقی دارد بهانه ما برای خوشنودی، شمسی باشد یا قمری یا میلادی… بهانههای کوچک خوشبختی!
ثبت احوال ذهنی انسانها
ثبتاحوال ذهنی ما، برای هرکسی مطابق اولین برخورد شناسنامهای ساخته است و بهگونهای در بایگانی محفوظ کرده که تغییر آن بهندرت صورت میگیرد و تنبلتر از آن است که بخواهد مدام آن را بهروزرسانی کند. هرگاه قرار بر قضاوتی باشد، ذهن به همان شناسنامه رجوع میکند. برای همین است که معشوقها بهندرت از چشم میافتند و آدمی که در اولین برخورد، رفتار ناخوشایندی از او دیدهایم سخت به دل مینشیند و البته به همین طریق است که نمیتوانیم تغییر در شخصیت دیگران را بهراحتی بپذیریم؛ اما کافی است دفتر خاطرات قدیمیمان را ورق بزنیم. با دوستی از دوران مدرسه، دوران مجردی و… یک نشست داشته باشیم و گپ و گفتی کنیم و آن نسخه قدیمی خودمان را دوباره در آینه ببینیم. آنوقت شاید درک تغییر شخصیت دیگران برایمان سادهتر شود. اینکه آدمها تا ابد همانگونهای نباشند که بار اول با آنها برخورد کردیم.
از طرف دیگر، شخصیت بسیاری
دنیای شگفتانگیز عطر ۱
دهه اول و دوم زندگی من بدون هیچ عطری سپری شد. آسم کودکی باعث شده بود از هر چیز معطری دور باشم. در کودکی تنها اودکلنی که در خانه ما بود، اودکلنی بهجامانده از دوران عروسی پدر و مادرم بود. رایحهاش مثل صبحی مهآلود در کنج دنجی از ذهنم باقیمانده است. کسی از اعضای خانواده اسم آن را نمیداند. بعدها البته اکثریت عطرهای دهه ۷۰ و ۸۰ میلادی رایج را تست کردم؛ اما آن رایحه مرموز نوستالژیک برایم تداعی نشد.
دهه سوم از زندگیام شروع آشنایی من با دنیای عطر بود. آنهم به طرز وسواسی و محتاط
از گور برخاسته
یک بار در اتوبوس شیراز به زاهدان سربازی را دیدم. داشت میرفت دادسرای نظام زاهدان که به خلاف خدمتش رسیدگی کنند. جرمش؟ در یکی از پاسگاههای زاهدان در حال سپری کردن خدمت سربازیاش با فرمانده پاسگاه درگیر میشود. یک روز که جلوی در پاسگاه با اسلحه مسلح در حال نگهبانی است ماشین فرمانده از جلویش عبور میکند. ماشین را نشانه میگیرد و به رگبار میبندد! قتل فرمانده در حین خدمت، تصورش هم میتواند خط سیاهی بکشد روی همه آمال و آرزوهای آدم. میتواند دوشاخه امید را از پریز زندگی بکشد بیرون. سرباز در همان لحظه آخرین تصمیمش را میگیرد. لوله تفنگ را میگذارد زیر چانه و شلیک میکند. حذف صورت مساله به نظر ساده و دمدستترین راهحلی است که به ذهنش رسیده است.
اما به این فکر نمیکند که گلوله شاید از مغزش عبور نکند و زندگی به همین سادگیها از آدمی دست نمیکشد. گلوله از زیر چانه رفته بود و از گونه سمت چپش زده بود بیرون… اسمش را معجزه بگذاریم یا
ایکاروس
در افسانههای یونانی، قصه تراژیکی وجود دارد از پدری اهل فن و پسری بلندپرواز. دایدالوس صنعتگر افسانهای یونان از فرمان مینوس سرپیچی کرد و به همین جرم با پسرش ایکاروس در جزیزهای زندانی شدند. دایدالوس با ترفندهایی که میدانست بالهایی از پر و موم ساخت تا به همراه ایکاروس از آنجا فرار کنند. هنگام پرواز دایدالوس یه ایکاروس گفت:«مبادا به خورشید نزدیک شوی!»
اما ایکاروس جوان که از فرار خود به وجد آمده بود وسوسه شد که بالاتر برود و در نهایت دچار این وسوسه شد تا به خورشید برسد؛ غافل از آنکه وقتی به نزدیکی خورشید برسد گرمای خورشید موم را آب میکند و بالها جدا میشود. البته چنین اتفاقی رخ داد و ایکاروس از اوج آسمان فرو افتاد و به عمق اقیانوس فرو رفت.
داشتن یا نداشتن به وقت خواب و بیداری
آدمها معمولاً وقتی از خواب بیدار میشوند به داشتههایشان فکر میکنند. وقتی میخواهند بخوابند به نداشتههایشان. مثلاً صبح از خواب بیدار میشوند و به این فکر میکنند که امروز چه کارهایی دارند. امروز با آنچه دارند چطور روزشان را طی کنند. دو دوتا چهارتا میکنند و بعد سعی میکنند جوری حساب و کتابشان با هم بخواند؛ اما قبل از خواب به همه چیزهایی فکر میکنند که در روز نداشتهاند یا نتوانستهاند داشته باشند. مثل کارهایی که فراموش کردهاند. مثل چیزهایی که خواستند بخرند اما نتوانستهاند. مثل کسانی که دوست داشتند ببینند و ندیدند… به بدهیهایشان و… برای همین قبل از خواب، وقت مغموم فراقهای عاشقانه است. وقت رویاهای بیسرانجام… در نهایت هم از زور خستگی یا امید به فردایی که شاید همه چیز را بتوانند جبران کنندبیهوا به خواب میروند.
روح پراگ، ایوان کلیما
تقریباً یک سال قبل از پایان جنگ، آلمانها جیره شیر بچهها را به مقدار ناچیزی رساندند. ( اگر اشتباه نکنم یک شانزدهم یک لیتر در روز شیر بدون چربی) آن موقع من سیزده سالم بود و شیر جیرهبندی را دختری تقسیم میکرد که دو سه سالی از من بزرگتر بود. یک روز جای یک هشتم لیتر، دختر به من جیرهای داد تقریباً چهار برابر جیره معمول. این کار هر روز ادامه یافت. من فقط یک دلیل برای این دست و دلبازی غیر قابل توضیح پیدا کردم. دختر عاشق من شده بود اما…
