کودکان فکر میکنند پدرشان از همه قویتر است؛ اما خیلی زود این تصور در هم شکسته میشود. هر کسی در زندگیاش میتواند این صحنه را به یاد بیاورد، زمانی که برای اولین بار متوجه شد که پدرش قویترین نیست. ماجرا را دراماتیک نکنیم؛ اگر همچنان بگوییم هنوز پدرمان قویترین مرد روی زمین است، خدشهای بر چهره حقیقت وارد نخواهد شد و از تلخی ماجرا، چیزی نمیکاهد. در زندگی حقایق بسیاری است که به مرور مجبوریم با آنها روبرو شویم. بپذیریم و باور کنیم. اینکه واقعاً معمولی هستیم و یکی مثل همه… اینکه دنیا بدون ما نیز خواهد چرخید بیهیچ کم و کاست… اینکه ما در مرکز جهان قرار نداریم. اینکه آدمهای بسیاری در جهان چشم دیدن ما را ندارند بیآنکه به آنها بدی کرده باشیم و هزاران گزاره دیگر… همه این گزارهها به نظر بدیهی میرسند. حتی فکر میکنیم که
برچسب: روزنوشته های داود علیزاده
صیادان مروارید
ژرژ بیزه (به فرانسوی: Georges Bizet) (۲۵ اکتبر ۱۸۳۸– ۳ ژوئن ۱۸۷۵) از آهنگسازان سرشناس فرانسوی در دوره رمانتیک بود. شهرت او بیشتر بهخاطر اپرای کارمن است؛ اما ماجرا وقتی جالب میشود که بدانیم بیزه تنها ۳۶ سال زندگی کرد و اپرای صیادان مروارید را در زمانی نوشت که فقط ۱۸ سال داشت. بارها به قطعه «فکر میکنم هنوز میشنوم» از بیزه گوش دادهام. اینکه کسی ۱۵۰ سال پیش در سن ۱۸ سالگی قطعهای بسازد که نوازش روح باشد در ساحت انزوا… شاهکار است. باید چشمها را بست و در خلوتی مرموز به این موسیقی گوش داد. در ادامه میتوانید این قطعه را دانلود کنید.
روح پراگ، ایوان کلیما
تقریباً یک سال قبل از پایان جنگ، آلمانها جیره شیر بچهها را به مقدار ناچیزی رساندند. ( اگر اشتباه نکنم یک شانزدهم یک لیتر در روز شیر بدون چربی) آن موقع من سیزده سالم بود و شیر جیرهبندی را دختری تقسیم میکرد که دو سه سالی از من بزرگتر بود. یک روز جای یک هشتم لیتر، دختر به من جیرهای داد تقریباً چهار برابر جیره معمول. این کار هر روز ادامه یافت. من فقط یک دلیل برای این دست و دلبازی غیر قابل توضیح پیدا کردم. دختر عاشق من شده بود اما…
همیشه باید چیزی برای از دست دادن داشته باشی!
همیشه چیزی به دست بیاور تا چیزی برای از دست دادن داشته باشی. آدمهایی که چیزی برای از دست دادن ندارند؛ خطرناکترین نوع بشرند. میتوانند هر رابطهای را به راحتی تمام کنند. هر معادلهای را به هم بزنند. هر فاجعهای را به بار بیاورند. آنها هراسی از شکست ندارند؛ چون تمامیت هولناک شکست را با تمام وجود احساس کردهاند، طعم زهرآگین حقارت را چشیدهاند؛ اما همچنان دونکیشوتوار با وجه تهی درون خودشان میجنگند شاید ورق برایشان برگردد. هر امکانی را میتوان از آنها انتظار داشت. هرچند به گفته فاکنر در خشم و هیاهو:« زندگی به من آموخت که هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست!»
گذشته، حال استمراری است!
تا همین هفته گذشته دقت نکرده بودم که در زبان فارسی رایج، حال ساده در حال انقراض است. در فارسی کلاسیک فعلهایی مانند گوید رود و… را زیاد میبینیم؛ اما امروزه به ندرت در نوشتار از صرف حال ساده استفاده میشود و در گفتار از آنهم کمیابتر است. به جز هست و است ما از حالساده دست کشیدهایم. نگرانی وجود ندارد. به هر صورت حال استمراری جای حال ساده را گرفته است. مینویسم میروم می می می … در نگاهی کاملاً بیربط اگر جامعه گلخانهای خودمان را هم به دقت نگاه کنیم، به رفتار فردی و جمعی … کم و بیش با یک مسأله روبرو میشویم. کمترکسی طالب حال ساده است.
آداب بیقراری یعقوب یادعلی (گریز از کسالت عصر جمعه)
وبلاگی داشتم که تا همین مدت قبل در آن مینوشتم. البته کسی از دوستان سراغش را نداشت. مهجور بود و متروکه. آن قدر که آخرش خودم هم درش را تخته کردم و فاتحهاش را خواندم. اما الان که خواستم اینجا چیزی بنویسم یاد یکی از پستهایی افتادم که در آنجا نوشته بودم. بعد از بازنشستگی بابا بود. عادت نداشتم که مدام از صبح تا شب بابا را در خانه ببینم. ناخودآگاه احساس میکردم وقتی بابا تمام روز در خانه هست جمعه است. اسم این حالت را گذاشته بودم «جمعهپنداری» .
البته دیروز واقعاً جمعه بود و کسالت غروب جمعه دست از سرم برنمیداشت . این شد که خواستم یکی از رمانهایی را که مدتها گذاشته بودم کنار بخوانم و در نهایت رمان« آداب بیقراری» از یعقوب یادعلی را …
ره ش و اتوپیایی که امیرخانی آن را میجوید!
آرمانشهر یا اتوپیای اصولگرایان کجاست؟ اگر سیاستهای چند دهه اخیر بررسی شود. اگر افقهای اصولگرایان تبیین شود به چه شهری خواهد رسید؟ تهران ر ه ش قطعاً آرمانشهر اصولگرایی نیست که امیرخانی از آن برخاسته است. برای همین با تمام توان به هجو آن میپردازد؛ اما نسخهای که امیرخانی در نهایت برای آرمانشهر ارائه میدهد کجاست؟ برای درک این موضوع باید به سراغ فصل آخر رمان ره ش رفت. جاییکه…
رمان رهـ ش، رضا امیرخانی (پرخاش بر پایتخت)
خواندن رهش یکوقت کافی، حوصله وافر و عصبانیت از منطقه یک تهران میطلبد. از این بابت حق میدهم اگر بسیاری این رمان را اصلاً درک نکنند. این یک رمان عمومی برای همه نیست.
علا و لیا زوجی است برآمده از یک نگاه عاشقانه در کنار یک سفالفروشی در یک اردوی دانشجویی… که حالا دیگر آن طراوت روزهای نخست را ندارند. علا یکی از مدیران شهرداری شدهاست. لیا هرچند تحصیلکرده معماری است؛ اما به خاطر ایلیا تنها فرزندشان که از آسم رنج میبرد. خانهنشین است. کدام خانه؟ خانهای سنتی که از پدر لیا به ارث رسیده است و در میان برجسازیهای مرسوم این روزهای پایتخت محصور است!
در این رمان ۱۹۲ صفحهای قرار است راویها به صورت غرولند بیانیهای علیه آلودگی هوای تهران، بیماری های تنفسی در نسل جدید، از بین رفتن صمیمیتِ میان اهالیِ شهر نشین و به ویژه همسایه ها، خیانت میانِ زوجها ، تظاهر و دو روییِ کارمندان و… سر دهند. و یا به بیان دیگر توی صورت خواننده کوبیده میشود. جای هیچ قضاوتی برای خواننده نیست و تنها یک مجال برای خواننده میماند. در ذهنش همراه لیا به همه این موارد ناسزا سر دهد و در نهایت هم به این نتیجه میرسد، تهران زنی است که خودبس شده، که تنها لیاقتش این است کودکی از آسمان بر آن بشا…
اما… اگر…
کریستف کلمب تنها یک فکر به ذهنش رسید. حالا که زمین کروی است پس اگر به سمت غرب حرکت کند در نهایت به شرق خواهد رسید. به هندوستان پر رمز و راز. برای همین از پادشاهی کاستیل ناوگان کشتیرانی گرفت و مسافرتش را شروع کرد تا با حرکت به سمت غرب از شرق اسرار آمیز سر در بیاورد؛ اما ناخواسته در سال ۱۴۹۲ پای در راهی گذاشته بود که در امتدادش قاره جدیدی را کشف کرد. هرچند تا زمان مرگش هیچ وقت متوجه نشد که قاره جدیدی را کشف کرده است و البته هنوز مانده بود تا آمریگو وسپوچی بیاید و بگوید که سرزمینی که شما رفتید شرق اسرارآمیز نیست بلکه غرب جدید است.
این تنها قصه های شرقی نیست که اما و اگر دارد، حتی در وقایع غربی هم همیشه جای یک افسوس باقی میماند. جای یک اما و اگر… اگر کریستف کلمب دانسته بود که قاره جدیدی را کشف کرده است، حالا شاید به قاره آمریکا میگفتند کلمبیای شمالی و جنوبی! شاید زندگی صرف یک فعل شرطی است که بدجور هم قیدش رعایت می شود. اگر چنین بود اگر چنان بود اگر…
از خانه زیبارویان خفته
چند سال پیش رمان «خاطرات روسپیان غمزده» مارکز را خواندم. در شروع رمان پاراگرافی از «خانه زیبارویان خفته» را دیدم.
کنجکاو بودم چرا باید گابریل گارسیا مارکز در شروع رمان چنین ارجاعی داده باشد. تا اینکه مصاحبهای از مارکز خواندم که آنجا گفته بود:«تنها رمانی که آرزو داشتم نویسندهاش باشم رمان خانه خوبرویان خفته است. اگر چه که من نمیتوانم این موضوع را تفسیر کنم و حتی در تنها سفری که به ژاپن داشتم نتوانستم آن را تفهیم کنم؛ ولی برای خودم امری واضح و روشن است.»
بنابراین قصد داشتم رمان خانه خوبرویان( زیبارویان) خفته را بخوانم. اما مدتها فرصتی دست نداد تا اینکه آن را به تازگی خواندم.
قاعده خانه زیبارویان خفته ساده است. این خانه به پیرمردانی
