صادق هدایت داستانهای کوتاهی دارد که به نسبت دیگر داستانهایش مهجور و کمتر دیدهشده است. «مادلن» یکی از همین داستانهاست که هدایت با توصیفهای کوتاه از محیط توانسته فضای داستان را به خوبی به خواننده منتقل کند.
برچسب: داستان
نام تمام مردگان یحیاست!
رمان تمام مردگان… از لحاظ زمان و مکان با رمان دیگر معروفی یعنی سال بلوا تناسب دارد. هر دو رمان در سنگسر رخ میدهد و در همان برهه زمانی… در لابهلای رمان از شخصیتهای رمان سال بلوا به عنوان شخصیتهای فرعی استفاده شده است؛ قصه اصلی رمان را میتوان به این صورت خلاصه کرد: «داور هیزم شکن صاحب شش فرزند به نامهای یحیا، مسیحا، اسماعیل، ابراهیم، میکائیل(پورو) و نورسا است که در طول رمان آنها را از دست خواهد داد. اما در تداعیوارهای چون زکریای پیامبر در شصت و شش سالگی و بعد از اینکه از آخرین داغ فرزندشان هفت سال گذشته است صاحب هفتمین فرزند به نام مندل میشود. مرگ داور، زندگی مندل… مابقی ماجرای رمان است. در این بین باید اشاره کرد که روایت رمان در خواب مندلی رخ میدهد که همانند اصحاب کهف در زیر بهمن به خواب رفته است و در دوران معاصر بیدار میشود… فضای سراسر حزن و غمانگیز رمان، خوانش یکباره آن را سخت میکند و به نظر میرسد کتاب همهپسندی نباشد. نام گذاری فصلهای رمان نیز با خلاقیت معروفی به صورت حروف مقطعه آیه نخست سوره مریم(کعیهص) است به جز فصلی که آیه هفتم همین سوره را بر پیشانی دارد. یا زَکرِیا إِنَّا نُبَشِّرُک بِغُلَامٍ اسْمُهُ یحْیی. نثر این رمان شاعرانهتر از دیگر آثار معروفی است و خرده روایتهای جذابی در تار و پود متن تنیده شده است که ادامه به آنها اشاره میکنم
داستان کلیسای جامع، ریموند کارور
کلیسای جامع ریموند کارور ترجمه فرزانه طاهری همان مرد کور، دوست قدیمی زنم. بله خود او داشت میآمد شب را پیش ما بماند. زنش مرده […]
شما هم در بازی نقش دارید؟
داریوش مصطفوی در گفتگو با امیرعلی نبویان گفته است: «همیشه ۲۰ درصد نتیجه فوتبال در زمین رقم میخورد!» و بعد تأکید کرده بر فعالیتهای خارج […]
سیامک سنجری
خیلی وقت است که دیگر درباره عدالت نظری ندارم. مدتهاست پذیرفته ام که عدالت اسطوره است. یعنی یک آرمان و آرزو برای خواست جمعی بشر. که مثل بسیاری از اسطورهها دور از دسترس و گاهی نایافتی است. درست است که اسطورههای زیادی به واقعیت پیوسته است اما برای این یکی(عدالت) واقعیتی متصور نیستم. امشب داشتم مطالب مختلفی درباره قتلهای زنجیرهای دهه هفتاد میخواندم. محمد بلوری روزنامهنگار پیشکسوت و دبیر وقت گروه حوادث روزنامه ایران، پس از ۲۰ سال از وقوع قتلهای زنجیرهای به بیان ناگفتههایی از نحوه افشای این جنایات پرداخته است. بلوری مدعی است که اصطلاح قتلهای زنجیرهای را او وضع کرده بود.
میان همه قتلها یکی تراژیکتر از مابقی به نظر میرسد. قتل سیامک سنجری! در زمان قتل تنها ۲۸ سال داشته است. اهل سیاست و فعالیت سیاسی هم نبوده است و چند روز قبل از عروسی اش به قتل میرسد و نکته اینکه کارت دعوت عروسیاش در جیب قاتلش بوده است. در روایت محمد بلوری آمده است:
کازابلانکا، عاشقانهای برای تمام فصلها
دلم میخواست خودم را به دیدن یک فیلم کلاسیک دعوت کنم. گاهی وقتها برای خودم کادو میخرم. به دیدن فیلم دعوت میکنم. کتاب میخرم. اما دیروز که با خودم قرار گذاشتم یک فیلم کلاسیک را ببینم. با گزینههای مختلفی روبرو بودم. در نهایت کازابلانکا را دوباره دیدم. لعنتی چرا این فیلم کهنه نمیشود. از آن عامهپسندهای دوست داشتنی است که بعد از حدود ۷۶ سال هنوز هم میشود نشست و تماشایش کرد و درگیرش شد. به خصوص کلوزآپهای اینگرید برگمن که نگاهی توام با عشق، تردید، ترس را یکجا القا میکند و آن سکانس درخشانی که اینگرید برگمن از سم میخواهد آهنگ قدیمی را دوباره برایش بنوازد.
دوست داشته شدن!
سال ۸۴ در خوابگاه دانشجویی، شبی که امتحانی داشتم و حس و حال خواندنش را نداشتم ناگهان چشمم به کتاب مکتوب از پائولو کوئیلو افتاد. کتاب یکی از هم اتاقیهایم بود. هر چه بود بهتر از خواندن کتابی بود که فردایش امتحانش را داشتم و حالش را نداشتم. برای همین مشغول خواندش شدم. کتاب مجموعهای بود از داستانکهای استعاری… کوتاه و سرگرم کننده… و شاید به زعم خود کوئیلو آموزنده. به هر حال آن شب گذشت. تا اینکه همین دو روز پیش چشمم به کتاب مکتوب افتاد. مطلبی نوشته بود درباره دوست داشته شدن! در خاطرم نبود که این مطلب را قبلاً خواندهام. مطلبی هم داشتم که خودم درباره دوست داشته شدن نوشته بودم. بحث مقایسه نیست. بحث موازی هم نیست. فقط برای اینکه برایم جالب بود هر دو را اینجا نشر میدهم.
اتمیزه شدن جامعه
در جامعه اتمیزه شده هر کسی تنها به فکر منافع شخصی خودش است و این اتمیزه شدن آن قدر پیش میرود تا اینکه برای توهم بقا، مثل گردان موشها، شروع میکنند به خوردن همدیگر… حال جامعه کنونی هم شبیه به همین وضع شده است. هر کسی میپندارد باید جای پای خودش را محکم کند، بیتوجه به اینکه کشتی جامعه در حال غرق شدن است.
شعری از فروغ که روایت زندگی خیلیهاست!
اگر قرار بود تنها یک شعر، روایت این روزهای زندگی من باشد. بیراه نیست اگر این شعر فروغ را انتخاب کنم. بارها و بارها این شعر را خواندهام. و باخودم زمزمه کردهام که کسی نمیخواهد باور کند که باغچه دارد میمیرد! برای من مادر سجادهای است گسترده در آستان وحشت دوزخ و پدر کار خود کردهای قانع به حقوق تقاعد( مستمری بازنشستگی) و برادری که به باغچه میگوید قبرستان و به اغتشاش علفها میخندد!
دعوت به مراسم گردنزنی
از دو روز پیش که خبر اعدام محمد سالم و وحید مظلومین یک باره پخش شد. از دو روز پیش که آخرین مصاحبه این دو را دیدم. از دو روز پیش که آخرین قدمهای این دو نفر را به سوی چوبه دار دیدم. دارم به این فکر میکنم. آرامش مرموز لمیده در چهرهشان از چه بود؟ میشود اینگونه آسوده به سمت چوبه دار رفت؟
