وقتی سعدی میگوید: «که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی!» بیراه نمیگوید. عشق پیش از آنکه فکر کرده باشی شروعشده است. پیش از لحظه یافتم یافتم، شکلگرفته است. از بدو تولد چشمهای مهربان یکی را دوست داشتهای، ذهن تو این تصویر را ثبت میکند و در بایگانیاش قرار میدهد. از لب کسی حرف دلنشینی شنیدهای و به همین ترتیب پازل صورت ازلی معشوق از تکهتکههای افراد مختلف در ضمیر تو نقش بسته است. ناگهان در جایی که اصلاً فکرش را نمیکنی، در روزی که اصلاً فکرش را نمیکنی و در کسی که انگار سالهاست میشناسی تصویر معشوق ازلی خودت را پیدا میکنی. این قصه آشنایی است برای همهکسانی که در یک نگاه جذب جذبه نگاه دیگری شدهاند؛ اما
برچسب: داستان
در شگفتی تن
در آثار باستانی شرق کمتر میتوان نشانی از تن برهنه دید. همیشه تن شرقی در حجابی محصور بوده است. در مقابل تن غربی که عریانیاش عیان است. تن پدیده شگفتانگیزی است. منظورم زیستشناسی بدن نیست. منظورم تن هر فرد است که از تن هرکسی دیگری مجزاست. به نظرم شرقیها وقتی در شگفتانگیزی تن درمانده شدند؛ حجاب را ابداع کردند. آنها میخواستند با حجاب از شرمندگی درک تن رهایی یابند. منظورم از شگفتانگیزی جلوه زیبای آن نیست؛ بلکه اعجابی است که در کراهت و جذابیت القا میکند. تن یک فرد در زمانی میتواند جلوه تمام نمای زیبایی باشد و در سن و سال دیگرش کراهتی منزجرکننده… تن یک فرد میتواند مغناطیس جذب دیگری باشد و تن دیگری نه… تن انسانها همه به هم شبیه است و هیچکس به دیگری شباهت ندارد. بهخصوص وقت تمنا و خواستن. صورت یکی را با صورت دیگری عوض کنید آیا همچنان میتوان تناش را خواست و شگفتانگیزترین قسمت تن، صورت است. چطور سیمای صورتی میتواند تن دیگری را به مسلخ خواستن بکشاند؟ چگونه افسون صورتی میتواند کسی را طالب هواخواهیاش کند و کمی تغییر در همان سیما، دلزدگی را در پی داشته باشد.
منطق روایت خاطره
خاطرهباز … طبق قاعده وقتی کسی خاطره خودش را تعریف میکند باید روایت بر منطق اولشخص باشد و زاویه دیدش فقط چشمان محصور و محدودش باشد؛ اما خیلیها وقتی خاطرهشان را تعریف میکنند همین منطق ساده را فراموش میکنند. آنها در مقام یک دانای کل، به تمام زوایای مختلف یک خاطره سرک میکشند و هر جای ندیده را طبق خیالات خودشان میسازند و تعریف میکنند. حتی گاهی از خاطرات دیگران هم قرض میگیرند تا خاطره را جذابتر کنند.
جایزه ادبی
دارم به این فکر میکنم اگر صادق هدایت در مسابقه داستاننویسی صادق هدایت شرکت میکرد برنده میشد؟ اگر جمالزاده زنده بود برای جشنواره داستاننویسی که به نامش برگزار میکنند اجازه داشت به ایران بیاید؟ اگر احمد محمود با یکی از رمانهایش در جایزه ادبی احمد محمود شرکت میکرد اصلاً به مرحلههای بعدی راه پیدا میکرد؟ تکلیف جلال آل احمد با نثرش هم که مشخص است! احتمال داشت یکی از داورها آن را با دفتر خاطرات کسی اشتباه بگیرند. به نام مردگان سربلند میکنیم. به کام رفیقان جشن میگیریم و انگارنهانگار اینجا همان سرزمینی است که بیشترین شاعر و نویسنده در تبعید دارد. بیشترین کتاب چاپنشده دارد. بیشترین کتاب سلاخی شده دارد. رمان سال را به کتابی میدهیم درحالیکه صدها نویسنده کتابهایشان در ایران نیست و اگر هست سرقتی و افست است و اینقدر شهامتش را نداریم که بگوییم در جوایز بهاصطلاح خصوصی حتی اسمی از آنها ببریم. طیب صالح خوب گفته بود: «ما قوم محکومی هستیم، پس با قصههای بامزه سرگرممان میکنند!»«چون قومی عطشان از عهد عاد شراب نوشیدیم، اینجا سرزمین نومیدی و شعر است؛ اما آوازخوان پیدا نمیشود!»
آمدنم بهر چه بود؟
بشریت همچنان برای آمدن به این دنیای پرهیاهو تنها دو راه دارد. زایمان طبیعی و سزارین؛ اما برای رفتن از این دنیا به تعداد انسانهایی که آمدهاند و هستند و خواهند رفت، راه وجود دارد. مرگ طبیعی، خودکشی و قتل… حالا هرکدام هم به انواع و اقسامی، حتی به نامی: کشته شدن، مردن، فوت شدن، شهید شدن، خودکشی، درک واصل شدن، سقط شدن و… اینکه صبحات را با فیلم «خانهای که جک ساخت!» اثر فون تریه شروع کنی. میشود پیش بینی کرد که در نهایت در پایان روز متنی به این سبک و سیاق هم بنویسی. اگر روحیه حساسی دارید این متن را ادامه ندهید.
شفیعی کدکنی!
از سال ۱۳۴۸ تا امروز چیزی حدود پنج دهه، شفیعی کدکنی در دانشگاه تهران صاحب کرسی بوده است و گویا دیروز به خاطر نداشتن کارت به دانشگاه نتوانسته وارد شود*شایعه یا واقعیت؟ تکذیب خبر توسط میلاد عظیمی هم نتوانست از واکنشها کم کند و هنوز بسیاری معتقدند که چنین حادثهای واقعا رخ داده است. از دیروز یک سر آه از نهاد عالم و آدم برخواسته که به جامعه فرهیخته ادبی توهین شده است. به نظرم باید گفت:« جمع کنید این بساط بت سازی و پدرخواندگی را» مگر دانشگاه ارث پدر بعضی اساتید است که تا دم مرگ ول کن کرسیشان نیستند. شفیعی کدکنی منتهی الامال همه کسانی است که در دانشگاه ادبیات فارسی را به کتاب خودخوان مبدل کردند. شعر معنی کنهای بی خاصیت که فقط میتوانند
زشت یا زیبا مسأله این است!
بیاید قبول کنیم که زیبایی نسبی است. زشتی هم نسبی است؛ اما پذیرش این گزاره چیزی را در درون ما تغییر نمیدهد. درون هر کسی زشتی و زیبایی معیارهای قطعی دارد. وقتی کسی پدیدهای را زیبا میداند با همه وجودش به زیبایی آن پدیده اعتقاد دارد. آن را تحسین میکند و یا به آن حسادت میکند. به همین صورت وقتی کسی پدیدهای را زشت میبیند، عقل و احساسش در تعاملی فریبنده این باور را ایجاد کردهاند تا درکی بدون شک برایش ایجاد شود که آن پدیده زشت است. شعار نسبی بودن زیبایی و زشتی …
فروغ فرخزاد
در این سرزمین مرگ میتواند کیمیاگری کند و گمنامی را به شهرت جاودانه برساند. مناسبات میتواند جادو کند و نردبانی به آسمان ماندگاری باشد. تلاش و استمرار هم مایهای در میان میگذارد و البته استعداد هم آن وسط جرقههایی میزند اما درنهایت حسابوکتاب بلندآوازگی چیزی فراتر از این حرفهاست. به نظرم فروغ مجموعه همه اینها را داشت و آن «آن» را هم داشت. مرگ تراژیک در جوانی، مناسبات دوستی با گلستان و…، انتشار مجموعههای شعریاش و… البته که دیگرانی هم بودند که اینها را داشتند اما فروغ نشدند. شاید در میانه «آن» را نداشتند. منظورم همان کاریزمای غریبی است که با مهندسی معکوس میشود فرمولش را کشف کرد؛ اما در بازسازی هیچوقت آن فرمول جواب نمیدهد. انگار فوت کوزهگریاش را کائنات میداند و درست بر سر همان یک نفر فوت کرده باشد. انگار خدا روحش را فقط در آنها دمیده و ساخت مابقی بشر را سپرده باشد به پنوماتیک واحد خصوصیسازی… بازی غریبی است. دولت پروین را ترویج میکند، جایزه به نامش میگذارد و خیابان و کوچه و پسکوچه… همایون شعر سیمین را میخواند و مردم چو تختهپاره بر موج میشوند… یکعمر با شعر و ترانههای هما میر افشار و پاکسیما زکیپور در لحن این و آن روح را نوازش میکنند؛ اما وقتی اسم شاعر زن به میان میآید با لبخند ملیح میگویند: «فروغ!»
ثبت احوال ذهنی انسانها
ثبتاحوال ذهنی ما، برای هرکسی مطابق اولین برخورد شناسنامهای ساخته است و بهگونهای در بایگانی محفوظ کرده که تغییر آن بهندرت صورت میگیرد و تنبلتر از آن است که بخواهد مدام آن را بهروزرسانی کند. هرگاه قرار بر قضاوتی باشد، ذهن به همان شناسنامه رجوع میکند. برای همین است که معشوقها بهندرت از چشم میافتند و آدمی که در اولین برخورد، رفتار ناخوشایندی از او دیدهایم سخت به دل مینشیند و البته به همین طریق است که نمیتوانیم تغییر در شخصیت دیگران را بهراحتی بپذیریم؛ اما کافی است دفتر خاطرات قدیمیمان را ورق بزنیم. با دوستی از دوران مدرسه، دوران مجردی و… یک نشست داشته باشیم و گپ و گفتی کنیم و آن نسخه قدیمی خودمان را دوباره در آینه ببینیم. آنوقت شاید درک تغییر شخصیت دیگران برایمان سادهتر شود. اینکه آدمها تا ابد همانگونهای نباشند که بار اول با آنها برخورد کردیم.
از طرف دیگر، شخصیت بسیاری
راهنمای مردن با گیاهان دارویی عطیه عطارزاده
این کتاب در نگاه اول آیتمهای جلب مخاطب را دارد. نامی اغواگر، راوی غیرمعمول و قصهای مرموز، راوی نابینا از طریق آشناییزدایی از محیط پیرامون خود، جهان دیگری را به خواننده نشان میدهد و در این کار موفق است؛ هرچند بهوقت مطالعه برای مخاطب فضاهای آشنای دیگری نیز تداعی میشود. سکانسهایی از فیلم بید مجنونی مجید مجیدی و نوعی همآوایی رمان با این فیلم… برای مثال معماری خانه یوسف و خانه دخترک شبیه به هم هستند، بعضی دیالوگها و بهخصوص نامه مرتضی به یوسف در فیلم را میتوان در متن رمان بازخوانی کرد. در فیلم همسر یوسف برای قهر به کاشان میرود و در رمان دخترک برای قهر درخواست رفتن به کاشان دارد. لحظه بینایی یوسف در فیلم مواجه او با پنجره اتاق بیمارستان است و دختر رمان نیز در وقت بینایی با پنجره چالش دارد. در فیلم یوسف برای عمل به فرانسه میرود و در بیمارستانی عمل میشود که فضای سبز دراماتیکی دارد. در رمان نیز دخترک برای عمل به برلین میرود و اتفاقاً توصیف او از حوالی برلین بعد از بینایی شباهت بسیاری به مکانهای مورد اشاره در فیلم دارد.
البته به این متریال باید کمی از الایام طه حسین و رمان کوری ساراماگو، بوف کور، شعر دلم برای باغچه میسوزد فروغ را هم اضافه کنیم.
هر رمانی بدون شک ترکیبی از آثار دیگر در دل خود دارد و این رمان هم استثنا نیست. عطارزاده در این رمان منطق روایی دخترکی نابینا را تقریباً خوب از آب درآورده است هرچند این منطق گاهی از دستش خارجشده که قابل اغماض است. برعکس متنی که پشت کتاب نوشتهشده است. من به تجربی و نوگرا بودن اثر اعتقادی ندارم و آن متن را تنها دستمایه اغوای مخاطب برای خرید رمان تلقی میکنم. همین اتیکت تجربی و نوگرا بودن و ساختار گریزی را مانعی میدانم که منتقد را از بیان نقصان روایت و ساختار بر حذر دارد.
