ژرژ بیزه (به فرانسوی: Georges Bizet) (۲۵ اکتبر ۱۸۳۸– ۳ ژوئن ۱۸۷۵) از آهنگسازان سرشناس فرانسوی در دوره رمانتیک بود. شهرت او بیشتر بهخاطر اپرای کارمن است؛ اما ماجرا وقتی جالب میشود که بدانیم بیزه تنها ۳۶ سال زندگی کرد و اپرای صیادان مروارید را در زمانی نوشت که فقط ۱۸ سال داشت. بارها به قطعه «فکر میکنم هنوز میشنوم» از بیزه گوش دادهام. اینکه کسی ۱۵۰ سال پیش در سن ۱۸ سالگی قطعهای بسازد که نوازش روح باشد در ساحت انزوا… شاهکار است. باید چشمها را بست و در خلوتی مرموز به این موسیقی گوش داد. در ادامه میتوانید این قطعه را دانلود کنید.
برچسب: داود علیزاده
روح پراگ، ایوان کلیما
تقریباً یک سال قبل از پایان جنگ، آلمانها جیره شیر بچهها را به مقدار ناچیزی رساندند. ( اگر اشتباه نکنم یک شانزدهم یک لیتر در روز شیر بدون چربی) آن موقع من سیزده سالم بود و شیر جیرهبندی را دختری تقسیم میکرد که دو سه سالی از من بزرگتر بود. یک روز جای یک هشتم لیتر، دختر به من جیرهای داد تقریباً چهار برابر جیره معمول. این کار هر روز ادامه یافت. من فقط یک دلیل برای این دست و دلبازی غیر قابل توضیح پیدا کردم. دختر عاشق من شده بود اما…
ره ش و اتوپیایی که امیرخانی آن را میجوید!
آرمانشهر یا اتوپیای اصولگرایان کجاست؟ اگر سیاستهای چند دهه اخیر بررسی شود. اگر افقهای اصولگرایان تبیین شود به چه شهری خواهد رسید؟ تهران ر ه ش قطعاً آرمانشهر اصولگرایی نیست که امیرخانی از آن برخاسته است. برای همین با تمام توان به هجو آن میپردازد؛ اما نسخهای که امیرخانی در نهایت برای آرمانشهر ارائه میدهد کجاست؟ برای درک این موضوع باید به سراغ فصل آخر رمان ره ش رفت. جاییکه…
اما… اگر…
کریستف کلمب تنها یک فکر به ذهنش رسید. حالا که زمین کروی است پس اگر به سمت غرب حرکت کند در نهایت به شرق خواهد رسید. به هندوستان پر رمز و راز. برای همین از پادشاهی کاستیل ناوگان کشتیرانی گرفت و مسافرتش را شروع کرد تا با حرکت به سمت غرب از شرق اسرار آمیز سر در بیاورد؛ اما ناخواسته در سال ۱۴۹۲ پای در راهی گذاشته بود که در امتدادش قاره جدیدی را کشف کرد. هرچند تا زمان مرگش هیچ وقت متوجه نشد که قاره جدیدی را کشف کرده است و البته هنوز مانده بود تا آمریگو وسپوچی بیاید و بگوید که سرزمینی که شما رفتید شرق اسرارآمیز نیست بلکه غرب جدید است.
این تنها قصه های شرقی نیست که اما و اگر دارد، حتی در وقایع غربی هم همیشه جای یک افسوس باقی میماند. جای یک اما و اگر… اگر کریستف کلمب دانسته بود که قاره جدیدی را کشف کرده است، حالا شاید به قاره آمریکا میگفتند کلمبیای شمالی و جنوبی! شاید زندگی صرف یک فعل شرطی است که بدجور هم قیدش رعایت می شود. اگر چنین بود اگر چنان بود اگر…
این که زادهی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
از پیامدهای دوران مدرن، وضوح جغرافیا و تاریخ در ذهن افراد است. در گذشته جغرافیا برای شخص به گسترهای تعریف میشد که در آن زندگی و یا سفر میکرد. بنابراین پیامدهای جبر جغرافیایی برای ذهنیت فرد چالشی نبود. به واقع افراد درکی از آن به معنای واقعی نداشتند. تقاص جبر جغرافیایی مسألهای بود که به ندرت برای برخی خواص پیش میآمد. آن هم کسانی که آگاهی افزونی داشتند.
تاریخ هم به طرز بدوی، در اطلاعات محدودی از اعقاب و اجداد و حاکمیت محلی منوط میشد. اما دوران مدرن جغرافیا را به گستردگی کهکشان راه شیری به افراد نشان داد و تاریخ را تا چندین هزار سال به عقب کشاند. حالا فرد میتواند متصور شود که اگر در مکانی غیر از این متولد شده بود چه امکانهای متفاوتی میتوانست برایش وجود داشته باشد. حسرتواره تولد نوزادی در اروپا یا امریکا… از این نوع است و تلاش برای به دنیا آوردن کودک در خارج از ایران تبعات تقلای گریز از جبر جغرافیایی است.
با وجود رسانههای جمعی و اطلاعرسانی، گستره علم تاریخ و… فرد جبر تاریخی را با همه وجودش احساس میکند. چراکه از دورانهای مختلف خبر دارد و دورانهای مختلف را با هم قیاس میکند. به طور مثال حسرتگونههای زندگی در دوران پهلوی از پیامد آگاهی از جبر تاریخی است. از همین رو بسیاری از انسانهای معاصر تصور دارد اگر جای دیگری باشد و در زمانه دیگری، زندگیشان غیر از این خواهد بود. درستی یا غلط بودن این تصور بحث دیگری است.
و از همین زاویه است که بختیار علی در کتاب …
آیا جهان هنوز با شتاب پیش میرود تا به پایان خود نزدیک شود؟
«جهان با شتاب پیش میرود و به پایان خودش نزدیک میشود.»جملاتی از سخنان اسقف اعظم وولفستان ۱۰۱۴میلادی در شهر یورک انگلستان!( انتونی گیدنز،جهان لغزنده است:۳۳) اکنون هزار سال گذشته است. آیا هنوز جهان با شتاب پیش میرود تا به پایان خودش نزدیک شود؟ به ظاهر چنین است. تمام کتب مقدس از پایان جهان صحبت کردهاند. باور عموم بر این است که روزی جهان به پایان خواهد رسید؛ اما چرا تصور میشود روزی جهان به پایان خواهد رسید؟ به نظر میرسد تصور پایان برای جهان یک باور کلیشهای است که بیآنکه مورد تردید واقع شود. تنها سوژه موقوفه باورهای آخرالزمانی است. آنگاه که ابدیت را متصور شدهاند؛ آن هم نه در جهان کنونی بلکه در سرای دیگر . باید در نظر گرفت که گذشته، بیان آینده نیست. حتی اگر بسیاری از پدیدهها تکرار شود. حتی اگر بسیاری از وقایع در زیست زمان به سرانجام رسیده باشد باز هم متضمن اقرار آتی نخواهد بود.
از خانه زیبارویان خفته
چند سال پیش رمان «خاطرات روسپیان غمزده» مارکز را خواندم. در شروع رمان پاراگرافی از «خانه زیبارویان خفته» را دیدم.
کنجکاو بودم چرا باید گابریل گارسیا مارکز در شروع رمان چنین ارجاعی داده باشد. تا اینکه مصاحبهای از مارکز خواندم که آنجا گفته بود:«تنها رمانی که آرزو داشتم نویسندهاش باشم رمان خانه خوبرویان خفته است. اگر چه که من نمیتوانم این موضوع را تفسیر کنم و حتی در تنها سفری که به ژاپن داشتم نتوانستم آن را تفهیم کنم؛ ولی برای خودم امری واضح و روشن است.»
بنابراین قصد داشتم رمان خانه خوبرویان( زیبارویان) خفته را بخوانم. اما مدتها فرصتی دست نداد تا اینکه آن را به تازگی خواندم.
قاعده خانه زیبارویان خفته ساده است. این خانه به پیرمردانی
داستان مادلن صادق هدایت
صادق هدایت داستانهای کوتاهی دارد که به نسبت دیگر داستانهایش مهجور و کمتر دیدهشده است. «مادلن» یکی از همین داستانهاست که هدایت با توصیفهای کوتاه از محیط توانسته فضای داستان را به خوبی به خواننده منتقل کند.
شعری از فروغ که روایت زندگی خیلیهاست!
اگر قرار بود تنها یک شعر، روایت این روزهای زندگی من باشد. بیراه نیست اگر این شعر فروغ را انتخاب کنم. بارها و بارها این شعر را خواندهام. و باخودم زمزمه کردهام که کسی نمیخواهد باور کند که باغچه دارد میمیرد! برای من مادر سجادهای است گسترده در آستان وحشت دوزخ و پدر کار خود کردهای قانع به حقوق تقاعد( مستمری بازنشستگی) و برادری که به باغچه میگوید قبرستان و به اغتشاش علفها میخندد!
یکشب تام کروزتان را قرض میدهید؟
یه چیزهایی هست که آدم دوست داره فقط با یه نفر داشته باشه. با یه نفر که اهلش باشه، حالا بگو در حد یه چایی خوردن. با اهلش که باشی، دلت هم اهل میشه. حالت رو به راه میشه. دو تا اهل که با هم باشن، ریزترین چیزا هم از دستشون در نمیره. ریزهای همدیگر رو پیدا می کنن و بههم گرهاش میزنن. اگه نااهلش بیاد گره باز می شه…» مریم عباسیان، مجموعه داستان فیلمهای کتبی سیلویا پلات
