یکی از دلایلی که باعث شد نسل ما کتابخواندن را جدی نگیرند؛ فقدان نگاه حرفهای به حوزه ادبیات کودک در دهههای گذشته بود. حالا نویسندگان جدیدی پا به عرصه گذاشتهاند که دغدغهشان خلق آثار حرفهای برای کودکان است. «زینب علیزاده لوشابی» یکی از بااستعدادترین و خلاقترین نویسندگان این حوزه است با کارنامهای درخشان که امیدوارم گفتگوی امروز باعث شود مخاطبان با این نویسنده بیشتر آشنا شوند. این گفتگو در روزنامه بامداد جنوب امروز شانزدهم بهمن منتشر شده است.
نویسنده: داودعلیزاده
نقد مهمترین رمان عربی قرن بیستم
در «نقطه سرخط» این هفته، نقد شاهکاری که در ایران استقبال نشد.
مهمترین رمان عربی قرن بیستم
آرمانشهر هر فرد کجاست؟ اگر به آن رسید و آنی نبود که تصور داشت؛ چه میشود؟ اگر اهداف مهم شخصی توهم باشد؛ چه برسر آن فرد میآید؟ در نقطه سرخط این هفته با این سؤالات بهنقد یکی از شاهکارهای ادبیات داستانی عرب پرداخته خواهد شد.
«موسم الهجره الی الشمال» از طیب صالح (۱۹۲۹-۲۰۰۹) نویسنده سودانی که در ایران با عنوان «موسم هجرت به شمال» با ترجمه رضا عامری، نشر چشمه، «فصل مهاجرت به شمال» با ترجمه مهدی غبرایی، نشر پوینده و «موسم هجرت به شمال» با ترجمه عطاالله مهاجرانی، نشر امید ایرانیان در سالهای اخیر منتشرشده است.
کاشیما ۱۳ بهمن ۹۷
قهرمانهای رمانهای کلاسیک را نباید دستکم گرفت. آنها نسخه شخصیتهای درونی انسان هستند. آنها بهخوبی نشان میدهند که درون هرشخص دونکیشوتی متوهم، آبلوموفی تنبل، هولدنی سرکش، راسکولنیکفی روانکاو، ژانوالژانی تواب و… وجود دارد؛ اما یکی از شخصیتها حال دیگری دارد. غیراز اینکه شخصیتاش شبیه به نسخه درونی انسانها باشد؛ موقعیتاش شبیه به موقعیت همه انسانهاست.
همه آدمها شبیه رابینسون کروزوئه در جزیزهای اسیر شدهاند. حتی اگر خودشان از اسارتشان خبر نداشتهباشند. اصلی وجود دارد. شما دیر یا زود به موقعیتی که در آن گرفتار شدهاید، عادت میکنید و اصلی دیگر در ادامهاش وجود دارد. عادتها به سادگی تغییر نمیکنند! جزیزه هر کسی میتواند: چرخه روزمرگی باشد، رابطهای باشد که دیگر برایش جذاب نیست. شغلی که دوستش ندارد. مکانی که نمیخواهد آنجا باشد، حال افسردهای که در آن غرق است و…
باید یک داستان بنویسم، سمیه سمساریلر
«باید یک داستان بنویسم.» نام مجموعه داستانی از سمیه سمساریلر است که در سال جاری از سوی نشر نهفت منتشر شده است. سمساریلر پیش از این مجموعه داستان «زخمهایم کهنه نمیشوند.» را نیز منتشر کرده بود. «زخمهایم …» تلفیقی از دغدغههای شخصی و دردمندی اجتماعی بود. روایت زخمهای ناسوری بر تن اجتماع که جان انسان حساس را میآزارد تا ذهن در کنشی خلاقانه قصهای بسراید. او در مجموعه جدیدش نیز همین سویه را ادامه داده است؛ اما با جهشی چشمگیر در عناصر داستانی و محتوا… سمساریلر در «باید یک داستان بنویسم.» طی دوازده داستان کوتاه این بار از بیان کلی مسالهها عبور کرده است و با ظرافتی ملموس مخاطب را در لمس جزئیات رخدادهایی قرار میدهد که تجربهاش دور از ذهن نیست.
ناطوردشت، هولدن و نسل حاضر
فیلم یاغی دشت درباره زندگی سالینجر پیرامون نگارش کتاب ناطوردشت است. مدتی قبل صدمین سال تولد سالینجر بود. زمانی که ناطوردشت را خواندم مثل خیلیها شیفته سالینجر شدم. هولدن را دوست داشتم. بعد متوجه شدم که ناطوردشت و شخصیت هولدن بین هم نسلانم بهشدت محبوب است؛ اما چرا؟ چرا ضدقهرمانی باید شخصیت محبوب نسلی شود؟ هولدن شخصیتی است که در عمرش موفقیتی کسب نکرده است، بااینحال همچنان به جهان نگاه عاقل اندر سفیه دارد. با همه بیدست و پاییاش همچنان گستاخ است و بیپروا دلش میخواهد به همهچیز دستدرازی کند. میداند از درون حقیر است. از بیرون هم حقیر دیده میشود؛ اما ظرافت ماجرا در همین است، کسی که خودش میداند حقیر است و از بیرون هم حقیر دیده میشود چرا باید گستاخانه به همه جهان نگاه عاقل اندر سفیه داشته باشد؟ مثل کسی که میداند شنا بلد نیست. میداند آب عمیق است؛ اما با این احوال سعی میکند با غرور روی آب راه برود. تاوان چنین تفکری، چیزی جز غرق شدن نیست.
برای همیشه استاد
دکتر محمود صفریان یکی از شریفترین انسانهایی بود که در همه عمرم شناختم. نویسندهای که تمام تلاشش را کرد تا بنویسد. خوانده شود که نوشت و نوشت؛ اما آن طور که سزاوارش بود ، آن حد که شایستگیاش را داشت خوانده نشد، دیده نشد، به چشم نیامد؛ چراکه در عصر بردگان تبلیغ زندگی میکنیم. چراکه دوست نداشت نوشتههایش سلاخی شود و شرافت قلم برابش اهمیت داشت.
پاپاراتزی
تولستوی در شروع رمان آناکارنینا میگوید: «تمام خانوادههای خوشبخت شبیه یکدیگرند؛ اما هر خانواده بدبختی به شکل خاص خود بدبخت است.» به ظاهر درست است؛ اما امروزه مشخصشده، خوشبختی حسی درونی است که فرد به دلایل متعدد آن را میتواند داشته باشد. هر فرد بهواقع تنها میتواند حس خوشبختی واقعی خودش را درک کند. درک خوشبختی دیگران یعنی درک حس درونی افراد دیگر… اما این مسأله چطور ممکن است؟ چطور میتوان دریافت که کسی درونش حس خوشبختی دارد؟ در حقیقت دریافت راستین این حس محال است. پس افراد برای جواب به این سؤال و حس کنجکاوی که دیگری خوشبخت است یا خیر؟ به جوابی پناه میبرند که ذهن و تخیل به سؤالی اینچنین در قبال خودشان ایجادکرده است. اینکه چه چیزی خودم را خوشبخت میکند؟ ثروت، سلامتی، شهرت و… اما این ویژگی و مؤلفهها از کجا میآیند؟
پیچیدگیهای یک واژه ساده «نه»
در فرهنگ رفتاری واژه «نه» بسیار مهم است که اهمیتش را در دو موقعیت نه گفتن و نه شنیدن نشان میدهد. انسانهای کمی هستند که بدانند چطور نه بگویند. کجا نه بگویند. وقتی نه گفتند در ذهنشان چطور کنار بیایند. وقتی نه شنیدند چه کنند و بعد از شنیدن نه با خودشان چطور کنار بیایند. واژه دو حرفی نه هزار حرف نگفته و نهفته دارد. کلامی که به مهارتی چندگانه متصل است.
کاشیما
حال شما خوب است؟ از جواب نمیدانم و معمولیام که بگذریم؛ اگر حال فردی خوب نباشد دو حالت دارد. یا فرد دارد دردی میکشد یا رنجی را تحمل میکند. موراکامی در کتاب وقتی از دو… میگوید: «درد اجباری است، رنج کشیدن اختیاری است.»
درد یک امر اجتنابناپذیر است و دلایل مختلفی میتواند باعث آن شود. چه درد جسمی و چه آلام روحی… اما اینکه فرد خودش را همچنان در وضعیت درد نگه دارد و رنج بکشد، امری اختیاری است. مثالی که موراکامی برای این قاعده آورده است. دویدن است. وقتی کسی میدود درد خستگی به تنش تحمیل میشود و بهطور اجباری درد میکشد؛ اما اینکه او همچنان ادامه بدهد و رنج ببرد اختیاری است.
نکته در تشخیص موقعیت درد و رنج است بهعبارتدیگر در چنین وضعیتهایی فرد در دو حالت کلی قرار میگیرد. یا تشخیص میدهد که در موقعیت درد یا رنج قرارگرفته است و یا خیر. چراکه
اندر حکایت عاشقی
زندگی شاید با پا پیش کشیدن همه آن چیزهایی است که با دست پسزدهایم. شاید… مگر نه این است که کودکان در آرزوی بزرگ شدناند؛ اما وقتی بزرگ شدند همه حسرتشان تجربه دوباره کودکی است. آنها دوباره معصومیت کودکی را تمنا میکنند، سادگی کودکانه را… شادی بیشیله را… خواستنی بودن را… پرستیدهشدن را… و این آخریها یعنی خواستنی بودن و پرستیدهشدن، آنها را در دام عشق میاندازد. آنها
