Notice: Function _load_textdomain_just_in_time was called incorrectly. Translation loading for the insert-headers-and-footers domain was triggered too early. This is usually an indicator for some code in the plugin or theme running too early. Translations should be loaded at the init action or later. Please see Debugging in WordPress for more information. (This message was added in version 6.7.0.) in /home2/davooir/public_html/wp-includes/functions.php on line 6260
سیگار هما بیضی – نقطه سر خط …

سیگار هما بیضی

 

همیشه نسبت به سیگار هما حس نوستالژیکی داشتم. هم این مدل بیضی و هم مدل فیلتر دارش. زمانی که بچه بودم. همسایه‌ای داشتیم از جنگ‌زدگان خرمشهر. پیرمرد و پیرزنی داشتند که سیگار هما بیضی می‌کشیدند. ما که بچه بودیم گاهی مأمور خرید می‌شدیم. آدامس و شکلاتی و… هم اشانتیون نصیبمان می‌شد. بعد منتظر بودیم تمام شود و قوطی‌اش را بگیریم که مادرم برایمان ساعت کاغذی درست کند. دوتا عقربک را با سنجاق روی همین قوطی سوار می‌کرد. با خودکار هم شماره می‌کشید و… تو دست ما می‌شد ساعتی که هی عقربکش را بچرخانیم و خیال کنیم زمان را می‌چرخانیم.

هما بافیلتر و بی‌فیلتر را سال‌هاست ندیدم. شاید دیگر تولید نشود؛ که اگر بشود، نه آن عطر را دارد، نه آن حس و حال را… دهه سیاه شصت گاهی همین خاطره‌ها و نوستالژی‌ها را فقط دارد که مثل ستاره‌ای در ظلمتش چشمک بزند.

ما در خانه قدیمی زندگی می‌کردیم که در اصل دو خانه بهم چسبیده بود. اتاقی این دو خانه را از هم جدا می‌کرد. شبی زمستانی خواب بودیم که با صدای در از خواب بیدار شدیم. حاجیه (پیرزن همسایه) بود. صدایش آمد که با لهجه عربی می‌گفت: «آقا داود، آقا داود، حاجی فوت.»

به پدرم می‌گفتند: «آقا داود»

پدر آن شب با پسران حاجی، جنازه را به سردخانه بردند. خبر فردا در شهر پیچید که حاجی فوت‌شده است و خانه شلوغ شد. همه جنگ‌زده‌های شهر برای مراسم به آنجا می‌آمدند. خانه محقری بود و جای رفت‌وآمد مردم را نداشت. گوشه حیاط سقف را چادر بستند و زیرش فرش پهن کردند. حاجی دو همسر و تعداد زیادی فرزند مجرد و متأهل داشت. آن‌وقت هنوز  پنج فرزندش مجرد بودند. خانه‌شان فقط سه اتاق داشت و یک آشپزخانه در حیاط.

تا یک هفته شب و روز خانه همسایه بودیم و خانه ما هم مآمن مهمانان آن‌ها که جای‌شان نبود. از مدرسه که برمی‌گشتم کیفم را خانه خودمان می‌گذاشتم و می‌رفتم خانه همسایه. مادرم کمک آن‌ها پخت‌وپز می‌کرد. پدرم هم در گیرودار مراسم. انگار پدربزرگ خودمان فوت‌شده بود.

تا وقتی آن‌ها همسایه ما بودند در میان دو خانه همیشه باز بود. ما هم که بچه بودیم هر دو خانه محدوده جغرافیایی‌مان محسوب می‌شد. همسر دوم حاجی (بهش می‌گفتیم مادر مجید) با برادرم محمد رابطه خیلی خوبی داشت. به محمد غذا می‌داد و گاهی محمد را پیش خودش می‌خواباند. محمد یک‌ساله بود و من سه‌ساله که آن‌ها همسایه ما شدند و تا پنج سال همسایه بودیم.

حاجی پیش از فوتش، همیشه روی مفرش کوچکی گوشه حیاط در زیر آفتاب تنبل زمستانی می‌نشست و سیگاری همیشه به دست و لیوان چایی مقابلش…  قدبلند و چهارشانه بود و مثل بسیاری از عرب‌ها پوست سبزه‌ای داشت.  دشداشه سفیدی می‌پوشید. حاجیه اما کوتاه‌قد بود و با قبای تیره… هرچند سیاق زندگی‌شان یکی بود.

 

 

3 thoughts on “سیگار هما بیضی

  1. سلام
    دهه شصت زیبا بود
    سخت بود
    رنج بود
    اما زیبا
    درد بود
    اما زیبا
    الان در فضای مجازی گم شده ایم .
    گویا پنجره ای باز شده و به دنیایی عیب پاگذاشته ایم
    پرده برگشت را پیدا نمی‌کنیم
    گاهی وردی پیدا میکنیم تا بخوانیم و چند لحظه به دهه شصت برگردیم .
    ورد امروز ، سیگار بیضی بود.
    دلم ، چپق پیرمردهای روستایمان را میخواهد.
    سر مزرعه و بعد از خستگی . چقدر میچسبد.

  2. متاسفانه هرچی راحتی و امکاناتمون بیشتر شد بیشتر از لذت زندگی دور شدیم و تو روزمرگی ها غرق شدیم، مگه میشه عطر چیزهای دهه شصت ازیادمون بره؟ دوره ای که با چیزهای ساده خوش بودیم، تقریبا سطح زندگی همه مثل هم بود، جیب همه خالی ولی سفره ها پر و بابرکت،دیگه هیچ وقت فامیل عین اون روزها دور هم جمع نشدند و خنده ها و یک دلی ها جاشون رو با چشم وهم چشمی و پُز دادن عوض کردن و ما موندیم و درد عادت کردن به این مدل زندگی و حسرت تمام نشدنی اون روزها و عطر تکرار نشدنی روزهای شیرین بچگی…..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *