با کدام فیلم گریه کردی؟
|

با کدام فیلم گریه کردی؟

من اهل رمانتیک بازی با فیلم و سریال نیستم؛ اما چون دعوت‌شده‌ام به چالش با کدام فیلم گریه کردی؟ ذهنم را زیر و رو کردم ببینم با کدام فیلم متأثر شده‌ام. گریستن که قطعاً برایم پیش نیامده است. در بین همه فیلم‌هایی که دیده‌ام درنهایت به چند گزینه رسیدم اما مایلم از فیلم «زمانی برای مستی اسب ها» از بهمن قبادی بنویسم که در سال دوهزار دوربین طلای فستیوال کن را برایش به ارمغان آورد. فکر کنم تنها فیلم ایرانی که به‌شدت من را متأثر کرد

death
|

آمدنم بهر چه بود؟

بشریت همچنان برای آمدن به این دنیای پرهیاهو تنها دو راه دارد. زایمان طبیعی و سزارین؛ اما برای رفتن از این دنیا به تعداد انسان‌هایی که آمده‌اند و هستند و خواهند رفت، راه وجود دارد. مرگ طبیعی، خودکشی و قتل… حالا هرکدام هم به انواع و اقسامی، حتی به نامی: کشته شدن، مردن، فوت شدن، شهید شدن، خودکشی، درک واصل شدن، سقط شدن و… اینکه صبح‌ات را با فیلم «خانه‌ای که جک ساخت!» اثر فون تریه شروع کنی. می‌شود پیش بینی کرد که در نهایت در پایان روز متنی به این سبک و سیاق هم بنویسی. اگر روحیه حساسی دارید این متن را ادامه ندهید.

resolutions4

سال جدید میلادی

اگر حدود سیزده میلیارد و هشتصد هزار سال پیش، بیگ بنگ آغاز جهان کنونی باشد و چهار میلیارد و پانصدهزارسالگی سال عمر زمین… حتی از این‌ها هم بگذریم و فقط عمر گونه‌های انسانی را در نظر بگیریم که چیزی حدود پنج میلیون و دویست هزارسال است. آن‌وقت جشن همگانی برای سپری کردن یک سال، شوخی تلخی است که با خودمان داریم؛ اما از طرف دیگر وقتی متوسط عمر انسان‌ها فقط ۷۹ سال است که بسیاری به همین حد هم نمی‌رسند و از همین مدت، یک‌سوم به خواب می‌گذرد و یک‌سوم دیگر هم به کار… آن‌وقت فقط یک‌سوم باقی می‌ماند که باز هم باید وقت تغذیه و نظافت و… را هم از آن کم کنیم. آن‌وقت برای لحظه‌های خوب بودن، برای لحظه‌های خود بودن چقدر می‌ماند؟ اگر سال نو بهانه‌ای باشد که به نامش وقت خوبی سپری کنیم حتی به حد لبخندی گذرا، روزنه امیدی باشد در این سرای آشفته، چه فرقی دارد بهانه‌ ما برای خوشنودی، شمسی باشد یا قمری یا میلادی… بهانه‌های کوچک خوشبختی!

۲۰۳۴۴۷۱۴
|

روایت ترور شاه شهید

در اردیبهشت سال ۱۲۷۵ ه‍ ش قرار بود که جشن «قران» به مناسبت پنجاه‌سالگی سلطنت ناصرالدین‌شاه برگزار شود. تمام دربار قاجار در پی تدارک جشن باشکوهی بودند که می‌بایست هفت شب آتش‌بازی و چهار شبانه‌روز بزم در دل داشته باشد. جمعه، چند روز مانده به جشن، ناصرالدین‌شاه عزم زیارت شاه عبدالعظیم می‌کند. پیش از ظهر به صحن می‌رسند. حاکم و خدام قصد دارند تا صحن را قرق کنند؛ اما ناصرالدین‌شاه مخالف می‌کند و می‌گوید که قصد دارد همانند سایر مردم به زیارت برود. شاه وارد بقعه می‌شود. زیارت می‌کند. در قسمت پایین مقبره، قالیچه و سجاده‌ای طلب می‌کند. حاضر برای ادای نماز است که از قسمت زنانه، زنی قصد دادن عریضه به شاه را دارد. دست که دراز می‌کند صدای گلوله  از زیر عریضه در فضای حرم می‌پیچد. آن‌که در پوشش زنانه گلوله را شلیک کرده، کسی نیست جز میرزا رضای کرمانی، اینکه چه‌ها پیش‌آمده بود که میرزا رضا مرتکب چنین عملی می‌شود بماند. اینکه اختلاف میرزا و نایب‌السلطنه و آقاخان بر سر چه بود هم بماند. نکته‌ای که در ترور ناصرالدین‌شاه جالب است اینکه

drag2
|

راهنمای مردن با گیاهان دارویی عطیه عطارزاده

این کتاب در نگاه اول آیتم‌های جلب مخاطب را دارد. نامی اغواگر، راوی غیرمعمول و قصه‌ای مرموز، راوی نابینا از طریق آشنایی‌زدایی از محیط پیرامون خود، جهان دیگری را به خواننده نشان می‌دهد و در این کار  موفق است؛ هرچند به‌وقت مطالعه برای مخاطب فضاهای آشنای دیگری نیز تداعی می‌شود. سکانس‌هایی از فیلم بید مجنونی مجید مجیدی و نوعی هم‌آوایی رمان با این فیلم… برای مثال معماری خانه یوسف و خانه دخترک شبیه به هم هستند، بعضی دیالوگ‌ها و به‌خصوص نامه مرتضی به یوسف در فیلم را می‌توان در متن رمان بازخوانی کرد. در فیلم همسر یوسف برای قهر به کاشان می‌رود و در رمان دخترک برای قهر درخواست رفتن به کاشان دارد. لحظه بینایی یوسف در فیلم مواجه او با پنجره اتاق بیمارستان است و دختر رمان نیز در وقت بینایی با پنجره چالش دارد. در فیلم یوسف برای عمل به فرانسه می‌رود و در بیمارستانی عمل می‌شود که فضای سبز دراماتیکی دارد. در رمان نیز دخترک برای عمل به برلین می‌رود و اتفاقاً توصیف او از حوالی برلین بعد از بینایی شباهت بسیاری به مکان‌های مورد اشاره در فیلم دارد.

البته به این متریال باید کمی از الایام طه حسین و رمان کوری ساراماگو، بوف کور، شعر دلم برای باغچه می‌سوزد فروغ را هم اضافه کنیم.

هر رمانی بدون شک ترکیبی از آثار دیگر در دل خود دارد و این رمان هم استثنا نیست. عطارزاده در این رمان منطق روایی دخترکی نابینا را تقریباً خوب از آب درآورده است هرچند این منطق گاهی از دستش خارج‌شده که قابل اغماض است. برعکس متنی که پشت کتاب نوشته‌شده است. من به تجربی و نوگرا بودن اثر اعتقادی ندارم و آن متن را تنها دستمایه اغوای مخاطب برای خرید رمان تلقی می‌کنم. همین اتیکت تجربی و نوگرا بودن و ساختار گریزی را مانعی می‌دانم که منتقد را از بیان نقصان روایت و ساختار بر حذر دارد.

Recipe

دنیای شگفت‌انگیز عطر ۱

دهه اول و دوم زندگی من بدون هیچ عطری سپری شد. آسم کودکی باعث شده بود از هر چیز معطری دور باشم. در کودکی تنها اودکلنی که در خانه ما بود، اودکلنی به‌جامانده از دوران عروسی پدر و مادرم بود. رایحه‌اش مثل صبحی مه‌آلود در کنج دنجی از ذهنم باقی‌مانده است. کسی از اعضای خانواده اسم آن را نمی‌داند. بعدها البته اکثریت عطرهای دهه ۷۰ و ۸۰ میلادی رایج را تست کردم؛ اما آن رایحه مرموز نوستالژیک برایم تداعی نشد.

دهه سوم از زندگی‌ام شروع آشنایی من با دنیای عطر بود. آن‌هم به طرز وسواسی و محتاط

soldier

از گور برخاسته

یک بار در اتوبوس شیراز به زاهدان سربازی را دیدم. داشت می‌رفت دادسرای نظام زاهدان که به خلاف خدمتش رسیدگی کنند. جرمش؟ در یکی از پاسگاه‌های زاهدان در حال سپری کردن خدمت سربازی‌اش با فرمانده‌ پاسگاه درگیر می‌شود. یک روز که جلوی در پاسگاه با اسلحه مسلح در حال نگهبانی است ماشین فرمانده از جلویش عبور می‌کند. ماشین را نشانه می‌گیرد و به رگبار می‌بندد! قتل فرمانده در حین خدمت،  تصورش هم می‌تواند خط سیاهی بکشد روی همه آمال و آرزوهای آدم. می‌تواند دوشاخه امید را از پریز زندگی بکشد بیرون. سرباز در همان لحظه آخرین تصمیمش را می‌گیرد. لوله تفنگ را می‌گذارد زیر چانه و شلیک می‌کند. حذف صورت‌ مساله به نظر ساده و دم‌دست‌ترین راه‌حلی است که به ذهنش رسیده است.

اما به این فکر نمی‌کند که گلوله شاید از مغزش عبور نکند و زندگی به همین سادگی‌ها  از آدمی دست نمی‌کشد. گلوله از زیر چانه رفته بود و از گونه سمت چپش زده بود بیرون… اسمش را معجزه بگذاریم یا

sculpture

ایکاروس

در افسانه‌های یونانی، قصه تراژیکی وجود دارد از  پدری اهل فن و پسری بلندپرواز. دایدالوس صنعت‌گر افسانه‌ای یونان از فرمان مینوس سرپیچی کرد و به همین جرم  با پسرش ایکاروس  در جزیزه‌ای زندانی شدند. دایدالوس با ترفندهایی که می‌دانست بال‌هایی از پر و موم ساخت تا به همراه ایکاروس از آنجا فرار کنند. هنگام پرواز دایدالوس یه ایکاروس گفت:«مبادا به خورشید نزدیک شوی!» 

اما ایکاروس جوان که از فرار خود به وجد آمده بود وسوسه شد که بالاتر برود و در نهایت دچار این وسوسه شد تا به خورشید برسد؛ غافل از آنکه وقتی به نزدیکی خورشید برسد گرمای خورشید موم  را آب می‌کند و بال‌ها جدا می‌شود. البته چنین اتفاقی رخ داد و ایکاروس از اوج آسمان فرو افتاد و به عمق اقیانوس فرو رفت.

pink
|

این‌ شعر‌ها غلط است!

میلان کوندرا در آهستگی می‌گوید:« احساس برگزیده بودن جزئی از هر رابطه عاشقانه است. چنانکه در تعریف هم، عشق هدیه‌ای است که به ما ارزانی می‌شود، بی‌آنکه برایش لیاقتی نشان داده باشیم. دوست داشته شدن بدون دلیل، حتی خود دلیلی تلقی می‌شود بر خالص بودن عشق. اگر زنی به من بگوید دوستت دارم چون باهوش هستی، شریف هستی، برای من هدیه می‌خری، به زن‌های دیگر نظر نداری، ظرف می‌شویی، آن‌وقت من مأیوس می‌شوم. چنین عشقی انگار می‌خواهد چیزی را به چنگ بیاورد. چقدر زیباتر است اگر انسان در عوض بشنود: «من دیوانه توام هرچند که تو نه‌فقط باهوش و درستکار نیستی بلکه یک دروغ‌گوی خودخواه و عوضی هم هستی.» شاید انسان احساس برگزیده بودن را نخستین بار در نوزادی تجربه کرده باشد. وقتی‌که مهر مادرانه بی‌آنکه خود را لایق آن نشان داده باشد بهره‌مند می‌شود و باز آن را بیشتر و بیشتر طلب می‌کند.»(کوندرا:۵۳)

این تفسیر کوندرا از عشق، یک‌تنه در مقابل همه تعابیر عاشقانه سبک عراقی می‌ایستد. جایی که

buddha

داشتن یا نداشتن به وقت خواب و بیداری

آدم‌ها  معمولاً وقتی از خواب بیدار می‌شوند به داشته‌هایشان فکر می‌کنند. وقتی می‌خواهند بخوابند به نداشته‌هایشان. مثلاً  صبح از خواب بیدار می‌شوند و به این فکر می‌کنند که امروز چه کارهایی  دارند. امروز با آنچه دارند چطور روزشان را طی کنند. دو دوتا چهارتا می‌کنند و بعد سعی می‌کنند جوری حساب و کتابشان با هم بخواند؛ اما قبل از خواب به همه چیزهایی فکر می‌کنند که در روز نداشته‌اند یا نتوانسته‌اند داشته باشند. مثل کارهایی که فراموش کرده‌اند. مثل چیزهایی که خواستند بخرند اما نتوانسته‌اند. مثل کسانی که دوست داشتند ببینند و ندیدند… به بدهی‌هایشان و… برای همین قبل  از خواب، وقت مغموم فراق‌های عاشقانه است. وقت رویاهای بی‌سرانجام…  در نهایت هم از زور خستگی یا امید به فردایی که شاید همه چیز را بتوانند جبران کنندبی‌هوا  به خواب می‌روند.