Recipe

دنیای شگفت‌انگیز عطر ۱

دهه اول و دوم زندگی من بدون هیچ عطری سپری شد. آسم کودکی باعث شده بود از هر چیز معطری دور باشم. در کودکی تنها اودکلنی که در خانه ما بود، اودکلنی به‌جامانده از دوران عروسی پدر و مادرم بود. رایحه‌اش مثل صبحی مه‌آلود در کنج دنجی از ذهنم باقی‌مانده است. کسی از اعضای خانواده اسم آن را نمی‌داند. بعدها البته اکثریت عطرهای دهه ۷۰ و ۸۰ میلادی رایج را تست کردم؛ اما آن رایحه مرموز نوستالژیک برایم تداعی نشد.

دهه سوم از زندگی‌ام شروع آشنایی من با دنیای عطر بود. آن‌هم به طرز وسواسی و محتاط

first

دست‌های خالی و سرنوشت‌های مبهم

کودکان فکر می‌کنند پدرشان از همه قوی‌تر است؛ اما خیلی زود این تصور در هم شکسته می‌شود. هر کسی در زندگی‌اش می‌تواند این صحنه را به یاد بیاورد، زمانی که برای اولین بار متوجه شد که پدرش قوی‌ترین نیست. ماجرا را دراماتیک نکنیم؛  اگر همچنان بگوییم هنوز پدرمان قوی‌ترین مرد روی زمین است، خدشه‌ای بر چهره حقیقت وارد نخواهد شد و از تلخی ماجرا، چیزی نمی‌کاهد. در زندگی حقایق بسیاری است که به مرور مجبوریم با آنها روبرو شویم. بپذیریم و باور کنیم. اینکه واقعاً معمولی هستیم و یکی مثل همه… اینکه دنیا بدون ما نیز خواهد چرخید بی‌هیچ کم و کاست… اینکه ما در مرکز جهان قرار نداریم. اینکه آدم‌های بسیاری در جهان چشم دیدن ما را ندارند بی‌آنکه به آنها بدی کرده باشیم و هزاران گزاره دیگر… همه این گزاره‌ها به نظر بدیهی می‌رسند. حتی فکر می‌کنیم که

sculpture

ایکاروس

در افسانه‌های یونانی، قصه تراژیکی وجود دارد از  پدری اهل فن و پسری بلندپرواز. دایدالوس صنعت‌گر افسانه‌ای یونان از فرمان مینوس سرپیچی کرد و به همین جرم  با پسرش ایکاروس  در جزیزه‌ای زندانی شدند. دایدالوس با ترفندهایی که می‌دانست بال‌هایی از پر و موم ساخت تا به همراه ایکاروس از آنجا فرار کنند. هنگام پرواز دایدالوس یه ایکاروس گفت:«مبادا به خورشید نزدیک شوی!» 

اما ایکاروس جوان که از فرار خود به وجد آمده بود وسوسه شد که بالاتر برود و در نهایت دچار این وسوسه شد تا به خورشید برسد؛ غافل از آنکه وقتی به نزدیکی خورشید برسد گرمای خورشید موم  را آب می‌کند و بال‌ها جدا می‌شود. البته چنین اتفاقی رخ داد و ایکاروس از اوج آسمان فرو افتاد و به عمق اقیانوس فرو رفت.

pink
|

این‌ شعر‌ها غلط است!

میلان کوندرا در آهستگی می‌گوید:« احساس برگزیده بودن جزئی از هر رابطه عاشقانه است. چنانکه در تعریف هم، عشق هدیه‌ای است که به ما ارزانی می‌شود، بی‌آنکه برایش لیاقتی نشان داده باشیم. دوست داشته شدن بدون دلیل، حتی خود دلیلی تلقی می‌شود بر خالص بودن عشق. اگر زنی به من بگوید دوستت دارم چون باهوش هستی، شریف هستی، برای من هدیه می‌خری، به زن‌های دیگر نظر نداری، ظرف می‌شویی، آن‌وقت من مأیوس می‌شوم. چنین عشقی انگار می‌خواهد چیزی را به چنگ بیاورد. چقدر زیباتر است اگر انسان در عوض بشنود: «من دیوانه توام هرچند که تو نه‌فقط باهوش و درستکار نیستی بلکه یک دروغ‌گوی خودخواه و عوضی هم هستی.» شاید انسان احساس برگزیده بودن را نخستین بار در نوزادی تجربه کرده باشد. وقتی‌که مهر مادرانه بی‌آنکه خود را لایق آن نشان داده باشد بهره‌مند می‌شود و باز آن را بیشتر و بیشتر طلب می‌کند.»(کوندرا:۵۳)

این تفسیر کوندرا از عشق، یک‌تنه در مقابل همه تعابیر عاشقانه سبک عراقی می‌ایستد. جایی که

buddha

داشتن یا نداشتن به وقت خواب و بیداری

آدم‌ها  معمولاً وقتی از خواب بیدار می‌شوند به داشته‌هایشان فکر می‌کنند. وقتی می‌خواهند بخوابند به نداشته‌هایشان. مثلاً  صبح از خواب بیدار می‌شوند و به این فکر می‌کنند که امروز چه کارهایی  دارند. امروز با آنچه دارند چطور روزشان را طی کنند. دو دوتا چهارتا می‌کنند و بعد سعی می‌کنند جوری حساب و کتابشان با هم بخواند؛ اما قبل از خواب به همه چیزهایی فکر می‌کنند که در روز نداشته‌اند یا نتوانسته‌اند داشته باشند. مثل کارهایی که فراموش کرده‌اند. مثل چیزهایی که خواستند بخرند اما نتوانسته‌اند. مثل کسانی که دوست داشتند ببینند و ندیدند… به بدهی‌هایشان و… برای همین قبل  از خواب، وقت مغموم فراق‌های عاشقانه است. وقت رویاهای بی‌سرانجام…  در نهایت هم از زور خستگی یا امید به فردایی که شاید همه چیز را بتوانند جبران کنندبی‌هوا  به خواب می‌روند.

sleep

‌خواب با طعم پرتقال

یک روز محمد حسین گفت:« وای چه خوابی دیدم!»
پرسیدم:«خواب چی دیدی؟»
جواب داد:« خواب پرتقال»
کاش خواب آدم را می‌شد سیو کرد یا بعد دانلود… یا اصلاً سی‌دی‌اش را بهت می‌دادند. صبح بیدار می‌شدی و هرجایش را می‌خواستی دوباره تماشا می‌کردی. نمی‌خواستی پاک می‌کردی. اصلاً بعضی خواب‌ها را آدم دلش می‌خواهد برای دیگران به نمایش بگذارد. تصور کن، صبح تو اداره به جای اینکه از سریال ترکی و کره‌ای حرف بزنند برای هم از خواب حرف بزنند.  پسردختردایی عمه خاله‌ام یک خواب دیده بود محشر. فیلمش را فرستاد دیشب خانوادگی نشستیم و تماشا کردیم! بعد…

prague
|

روح پراگ، ایوان کلیما

تقریباً یک سال قبل از پایان جنگ، آلمان‌ها جیره شیر بچه‌ها را به مقدار ناچیزی رساندند. ( اگر اشتباه نکنم یک شانزدهم یک لیتر در روز شیر بدون چربی) آن موقع من سیزده سالم بود و شیر جیره‌بندی را دختری تقسیم می‌کرد که دو سه سالی از من بزرگتر بود. یک روز جای یک هشتم لیتر، دختر به من جیره‌ای داد تقریباً چهار برابر جیره معمول. این کار هر روز ادامه یافت. من فقط یک دلیل برای این دست و دل‌بازی غیر قابل توضیح پیدا کردم. دختر عاشق من شده بود اما…

wave

همیشه باید چیزی برای از دست دادن داشته باشی!

همیشه چیزی به دست بیاور تا چیزی برای از دست دادن داشته باشی. آدم‌هایی که چیزی برای از دست دادن ندارند؛ خطرناک‌ترین نوع بشرند. می‌توانند هر رابطه‌ای را به راحتی تمام کنند. هر معادله‌ای را به هم بزنند. هر فاجعه‌ای را به بار بیاورند. آنها هراسی از شکست ندارند؛ چون تمامیت هولناک شکست را با تمام وجود احساس کرده‌اند، طعم زهرآگین حقارت را چشیده‌اند؛ اما همچنان دون‌کیشوت‌وار با وجه تهی درون خودشان می‌جنگند شاید ورق برایشان برگردد. هر امکانی را می‌توان از آنها انتظار داشت. هرچند به گفته فاکنر در خشم و هیاهو:« زندگی به من آموخت که هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست!» 

hourglass

گذشته، حال استمراری است!

 تا همین هفته گذشته دقت نکرده بودم که در زبان فارسی رایج، حال ساده در حال انقراض است. در فارسی کلاسیک فعل‌هایی مانند گوید رود و… را زیاد می‌بینیم؛ اما امروزه به ندرت در نوشتار از صرف حال ساده استفاده می‌شود و در گفتار از آن‌هم کم‌یاب‌تر است. به جز هست و است ما از حال‌ساده دست کشیده‌ایم. نگرانی وجود ندارد. به هر صورت حال استمراری جای حال ساده را گرفته است. می‌نویسم می‌روم می می می … در نگاهی کاملاً بی‌ربط  اگر جامعه ‌گل‌خانه‌ای خودمان را هم به دقت نگاه کنیم، به رفتار فردی و جمعی … کم و بیش با یک مسأله روبرو می‌شویم. کمترکسی طالب حال ساده است.

alone1

رمان ره‍‍ـ ش، رضا امیرخانی (پرخاش بر پایتخت)

خواندن رهش یک‌وقت کافی، حوصله وافر و  عصبانیت از منطقه یک تهران می‌طلبد. از این بابت حق می‌دهم اگر بسیاری این رمان را اصلاً درک نکنند. این یک رمان عمومی برای همه نیست.
علا و لیا زوجی است برآمده از یک نگاه عاشقانه در کنار یک سفال‌فروشی در یک اردوی دانشجویی… که حالا دیگر آن طراوت روزهای نخست را ندارند. علا یکی از مدیران شهرداری شده‌است. لیا هرچند تحصیل‌کرده معماری است؛ اما به خاطر ایلیا تنها فرزندشان که از آسم رنج می‌برد. خانه‌نشین است. کدام خانه؟ خانه‌ای سنتی که از پدر لیا به ارث رسیده است و در میان برج‌سازی‌های مرسوم این روزهای پایتخت محصور است!
در این رمان ۱۹۲ صفحه‌ای قرار است راوی‌ها به صورت غرولند بیانیه‌ای علیه آلودگی هوای تهران، بیماری های تنفسی در نسل جدید، از بین رفتن صمیمیتِ میان اهالیِ شهر نشین و به ویژه همسایه ها، خیانت میانِ زوج‌ها ، تظاهر و دو روییِ کارمندان و… سر دهند. و یا به بیان دیگر توی صورت خواننده کوبیده می‌شود. جای هیچ قضاوتی برای خواننده نیست و تنها یک مجال برای خواننده می‌ماند. در ذهنش همراه لیا به همه این موارد ناسزا سر دهد و در نهایت هم به این نتیجه می‌رسد، تهران زنی است که خودبس شده، که تنها لیاقتش این است کودکی از آسمان بر آن بشا…