casablanca2
|

کازابلانکا، عاشقانه‌ای برای تمام فصل‌‌ها

دلم می‌خواست خودم را به دیدن یک فیلم کلاسیک دعوت کنم. گاهی وقت‌ها برای خودم کادو می‌خرم. به دیدن فیلم دعوت می‌کنم. کتاب می‌خرم. اما دیروز که با خودم قرار گذاشتم یک فیلم کلاسیک را ببینم. با گزینه‌های مختلفی روبرو بودم. در نهایت کازابلانکا را دوباره دیدم. لعنتی چرا این فیلم کهنه نمی‌شود. از آن عامه‌پسندهای دوست داشتنی است که بعد از حدود ۷۶ سال هنوز هم می‌شود نشست و تماشایش کرد و درگیرش شد. به خصوص کلوزآپ‌های اینگرید برگمن که نگاهی توام با عشق، تردید، ترس را یکجا القا می‌کند و آن سکانس درخشانی که اینگرید برگمن از سم می‌خواهد آهنگ قدیمی را دوباره برایش بنوازد.

love

دوست داشته شدن!

سال ۸۴ در خوابگاه دانشجویی، شبی که امتحانی داشتم و حس و حال خواندنش را نداشتم ناگهان چشمم به کتاب مکتوب از پائولو کوئیلو افتاد. کتاب یکی از هم اتاقی‌هایم بود. هر چه بود بهتر از خواندن کتابی بود که فردایش امتحانش را داشتم و حالش را نداشتم. برای همین مشغول خواندش شدم. کتاب مجموعه‌‌ای بود از داستانک‌های استعاری… کوتاه و سرگرم کننده… و شاید به زعم خود کوئیلو آموزنده. به هر حال آن شب گذشت. تا اینکه همین دو روز پیش چشمم به کتاب مکتوب افتاد. مطلبی نوشته بود درباره دوست داشته شدن! در خاطرم نبود که این مطلب را قبلاً خوانده‌ام. مطلبی هم داشتم که خودم درباره دوست داشته شدن نوشته بودم. بحث مقایسه نیست. بحث موازی هم نیست. فقط برای اینکه برایم جالب بود هر دو را اینجا نشر می‌دهم.

social
|

اتمیزه شدن جامعه

در جامعه اتمیزه شده هر کسی تنها به فکر منافع شخصی خودش است و این اتمیزه شدن آن قدر پیش می‌رود تا اینکه برای توهم بقا، مثل گردان موش‌ها، شروع می‌کنند به خوردن همدیگر… حال جامعه کنونی هم شبیه به همین وضع شده است. هر کسی می‌پندارد باید جای پای خودش را محکم کند، بی‌توجه به اینکه کشتی جامعه در حال غرق شدن است.

garden
|

شعری از فروغ که روایت زندگی خیلی‌هاست!

اگر قرار بود تنها یک شعر، روایت این روزهای زندگی‌ من باشد. بی‌راه نیست اگر این شعر فروغ را انتخاب کنم. بارها و بارها این شعر را خوانده‌ام. و باخودم زمزمه کرده‌ام که کسی نمی‌خواهد باور کند که باغچه دارد می‌میرد! برای من مادر سجاده‌ای است گسترده در آستان وحشت دوزخ و پدر کار خود کرده‌ای قانع به حقوق تقاعد( مستمری بازنشستگی) و برادری که  به باغچه می‌گوید قبرستان و به اغتشاش علف‌ها می‌خندد!

robot
|

دعوت به مراسم گردن‌زنی

از  دو روز پیش که خبر اعدام محمد سالم و وحید مظلومین یک باره پخش شد. از دو روز پیش که آخرین مصاحبه این دو را دیدم. از دو روز پیش که آخرین قدم‌های این دو نفر را به سوی چوبه دار دیدم. دارم به این فکر می‌کنم. آرامش مرموز لمیده در چهره‌شان از چه بود؟ می‌شود این‌گونه آسوده به سمت چوبه دار رفت؟

divorce
|

یک‌شب تام کروزتان را قرض می‌دهید؟

یه چیزهایی هست که آدم دوست داره فقط با یه نفر داشته باشه. با یه نفر که اهلش باشه، حالا بگو در حد یه چایی خوردن. با اهلش که باشی، دلت هم اهل میشه. حالت رو به راه میشه. دو تا اهل که با هم باشن، ریزترین چیزا هم از دستشون در نمیره. ریزهای همدیگر رو پیدا می کنن و به‌هم گره‌اش میزنن. اگه نااهلش بیاد گره باز می شه…»  مریم عباسیان، مجموعه داستان فیلم‌های کتبی سیلویا پلات

walking

۲۲۸۹۷

چراغ اتاق خاموش و دلم ‌نمی‌خواد روشن‌اش کنم.  دارم آهنگی از آیدا شاه‌قاسمی 🎼رو گوش می‌کنم. تمام عصر داشتم پیاده‌ راه می‌رفتم. بی‌هدف و سرگشته… فقط برای اینکه کمی ذهنم آزاد بشه که نشد و نشد… خب گاهی هم این‌جوری پیش می‌آد. من خیلی از داستان‌هام رو درست بعد از پیاده‌روی‌های طولانی نوشتم. همان‌طور که دارم پیاده‌روی می‌کنم…

grow

کاشت، داشت، برداشت!

جایی از کتاب برتری خفیف جف اولسون خواندم، انسان‌های گذشته می‌دانستند برای رسیدن به محصول باید سه مرحله کاشت، داشت و برداشت را طی کنند. در دوران مدرن رسیدن به برخی چیزها، آن‌قدر آنی و سریع شده است که انسان‌ها، برای رسیدن به همه چیز می‌خواهند از کاشت به برداشت برسند. آن‌ها مرحله «داشت» را…

یقثشئ

شاید رؤیاتو گم کردی!

مدت‌هاست به این باور رسیدم؛  اون چیزی که می‌تونه آدم رو  به موقع از خواب بیدار کنه، نه ساعت زنگ‌داره و نه آلارم گوشی موبایل، بلکه اشتیاق و انگیزه‌ای که تو وجودت برای بیدار شدن داری. یه جمله معروف و کلیشه‌ای هم هست که می‌گه: «می‌تونی از خواب بیدار بشی و دنبال رویاهات بری و…

FLOWER

عطر یاس

این مدت وقتی می‌رفتم پیاده‌روی، کمی گل یاس می‌چیدم، می‌ریختم تو جیبم. نمی‌دونم این فصل عطر یاس این‌قدر خوبه یا همیشه خوب بوده و من متوجه‌اش نشدم. حتی وقتی داستان سجده‌های یاس رو می‌نوشتم؛ آن وقت‌ها هم درگیر عطر یاس نبودم. تازگی‌ها یک ادا و اصول دیگه هم اضافه کردم. گل یاس رو می‌ریزم  تو…