godfather3
|

پدرخوانده‌ ها

احتمال زیاد  با شنیدن نام «پدرخوانده»، به یاد فیلم «پدرخواند» به کارگردانی فرانسیس فورد کوپولا خواهید افتاد. یا اگر همانند سحر قریشی کوپولا را نشناسید در ذهن‌تان چیزی شبیه به مردی(مارلون براندو) در تاریکی بر روی صندلی با گربه‌ای در آغوش مجسم خواهد شد و هم‌زمان موسیقی پر رمز و راز نینو روتا نواخته خواهد شد؛ اما به واقع پدرخوانده‌ها در عالم واقع به این تصویر انتزاعی و دراماتیک از فیلم‌های کوپولا شباهت ندارند. پدرخوانده‌ها کسانی هستند که  جامه تمامیت‌خواهی یک پدیده را نه تنها به تن کرده‌اند که سایزش را جوری تغییر داده‌اند که به قواره کس دیگری نیاید. آنها توسط جمع کثیری از عوام همیشه ستایش می‌شوند. تقدیس می‌شوند و اسطوره‌های ابدی آن پدیده به حساب می‌آیند.

سیستم اداری مدرن سعی می‌کند از ایجاد و وجود پدرخوانده‌ها جلوگیری کند. نه به خاطر اینکه آنها عملکرد بدی دارند. بلکه به خاطر فقدانی که بعد از آنها به وجود می‌آید و سیستم را تا مرز فروپاشی سوق خواهد داد. با مثالی شاید این تعاریف  ملوس‌تر شود.

first

دست‌های خالی و سرنوشت‌های مبهم

کودکان فکر می‌کنند پدرشان از همه قوی‌تر است؛ اما خیلی زود این تصور در هم شکسته می‌شود. هر کسی در زندگی‌اش می‌تواند این صحنه را به یاد بیاورد، زمانی که برای اولین بار متوجه شد که پدرش قوی‌ترین نیست. ماجرا را دراماتیک نکنیم؛  اگر همچنان بگوییم هنوز پدرمان قوی‌ترین مرد روی زمین است، خدشه‌ای بر چهره حقیقت وارد نخواهد شد و از تلخی ماجرا، چیزی نمی‌کاهد. در زندگی حقایق بسیاری است که به مرور مجبوریم با آنها روبرو شویم. بپذیریم و باور کنیم. اینکه واقعاً معمولی هستیم و یکی مثل همه… اینکه دنیا بدون ما نیز خواهد چرخید بی‌هیچ کم و کاست… اینکه ما در مرکز جهان قرار نداریم. اینکه آدم‌های بسیاری در جهان چشم دیدن ما را ندارند بی‌آنکه به آنها بدی کرده باشیم و هزاران گزاره دیگر… همه این گزاره‌ها به نظر بدیهی می‌رسند. حتی فکر می‌کنیم که

soldier

از گور برخاسته

یک بار در اتوبوس شیراز به زاهدان سربازی را دیدم. داشت می‌رفت دادسرای نظام زاهدان که به خلاف خدمتش رسیدگی کنند. جرمش؟ در یکی از پاسگاه‌های زاهدان در حال سپری کردن خدمت سربازی‌اش با فرمانده‌ پاسگاه درگیر می‌شود. یک روز که جلوی در پاسگاه با اسلحه مسلح در حال نگهبانی است ماشین فرمانده از جلویش عبور می‌کند. ماشین را نشانه می‌گیرد و به رگبار می‌بندد! قتل فرمانده در حین خدمت،  تصورش هم می‌تواند خط سیاهی بکشد روی همه آمال و آرزوهای آدم. می‌تواند دوشاخه امید را از پریز زندگی بکشد بیرون. سرباز در همان لحظه آخرین تصمیمش را می‌گیرد. لوله تفنگ را می‌گذارد زیر چانه و شلیک می‌کند. حذف صورت‌ مساله به نظر ساده و دم‌دست‌ترین راه‌حلی است که به ذهنش رسیده است.

اما به این فکر نمی‌کند که گلوله شاید از مغزش عبور نکند و زندگی به همین سادگی‌ها  از آدمی دست نمی‌کشد. گلوله از زیر چانه رفته بود و از گونه سمت چپش زده بود بیرون… اسمش را معجزه بگذاریم یا

sculpture

ایکاروس

در افسانه‌های یونانی، قصه تراژیکی وجود دارد از  پدری اهل فن و پسری بلندپرواز. دایدالوس صنعت‌گر افسانه‌ای یونان از فرمان مینوس سرپیچی کرد و به همین جرم  با پسرش ایکاروس  در جزیزه‌ای زندانی شدند. دایدالوس با ترفندهایی که می‌دانست بال‌هایی از پر و موم ساخت تا به همراه ایکاروس از آنجا فرار کنند. هنگام پرواز دایدالوس یه ایکاروس گفت:«مبادا به خورشید نزدیک شوی!» 

اما ایکاروس جوان که از فرار خود به وجد آمده بود وسوسه شد که بالاتر برود و در نهایت دچار این وسوسه شد تا به خورشید برسد؛ غافل از آنکه وقتی به نزدیکی خورشید برسد گرمای خورشید موم  را آب می‌کند و بال‌ها جدا می‌شود. البته چنین اتفاقی رخ داد و ایکاروس از اوج آسمان فرو افتاد و به عمق اقیانوس فرو رفت.

pink
|

این‌ شعر‌ها غلط است!

میلان کوندرا در آهستگی می‌گوید:« احساس برگزیده بودن جزئی از هر رابطه عاشقانه است. چنانکه در تعریف هم، عشق هدیه‌ای است که به ما ارزانی می‌شود، بی‌آنکه برایش لیاقتی نشان داده باشیم. دوست داشته شدن بدون دلیل، حتی خود دلیلی تلقی می‌شود بر خالص بودن عشق. اگر زنی به من بگوید دوستت دارم چون باهوش هستی، شریف هستی، برای من هدیه می‌خری، به زن‌های دیگر نظر نداری، ظرف می‌شویی، آن‌وقت من مأیوس می‌شوم. چنین عشقی انگار می‌خواهد چیزی را به چنگ بیاورد. چقدر زیباتر است اگر انسان در عوض بشنود: «من دیوانه توام هرچند که تو نه‌فقط باهوش و درستکار نیستی بلکه یک دروغ‌گوی خودخواه و عوضی هم هستی.» شاید انسان احساس برگزیده بودن را نخستین بار در نوزادی تجربه کرده باشد. وقتی‌که مهر مادرانه بی‌آنکه خود را لایق آن نشان داده باشد بهره‌مند می‌شود و باز آن را بیشتر و بیشتر طلب می‌کند.»(کوندرا:۵۳)

این تفسیر کوندرا از عشق، یک‌تنه در مقابل همه تعابیر عاشقانه سبک عراقی می‌ایستد. جایی که

buddha

داشتن یا نداشتن به وقت خواب و بیداری

آدم‌ها  معمولاً وقتی از خواب بیدار می‌شوند به داشته‌هایشان فکر می‌کنند. وقتی می‌خواهند بخوابند به نداشته‌هایشان. مثلاً  صبح از خواب بیدار می‌شوند و به این فکر می‌کنند که امروز چه کارهایی  دارند. امروز با آنچه دارند چطور روزشان را طی کنند. دو دوتا چهارتا می‌کنند و بعد سعی می‌کنند جوری حساب و کتابشان با هم بخواند؛ اما قبل از خواب به همه چیزهایی فکر می‌کنند که در روز نداشته‌اند یا نتوانسته‌اند داشته باشند. مثل کارهایی که فراموش کرده‌اند. مثل چیزهایی که خواستند بخرند اما نتوانسته‌اند. مثل کسانی که دوست داشتند ببینند و ندیدند… به بدهی‌هایشان و… برای همین قبل  از خواب، وقت مغموم فراق‌های عاشقانه است. وقت رویاهای بی‌سرانجام…  در نهایت هم از زور خستگی یا امید به فردایی که شاید همه چیز را بتوانند جبران کنندبی‌هوا  به خواب می‌روند.

shel
|

صیادان مروارید

ژرژ بیزه (به فرانسوی: Georges Bizet) ‏ (۲۵ اکتبر ۱۸۳۸– ۳ ژوئن ۱۸۷۵) از آهنگ‌سازان سرشناس فرانسوی در دوره رمانتیک بود. شهرت او بیشتر به‌خاطر اپرای کارمن است؛ اما ماجرا وقتی جالب می‌شود که بدانیم بیزه تنها ۳۶ سال زندگی کرد و اپرای صیادان مروارید را در زمانی نوشت که فقط ۱۸ سال داشت. بارها به  قطعه «فکر می‌کنم هنوز می‌شنوم» از بیزه گوش داده‌ام. اینکه کسی  ۱۵۰ سال پیش در سن ۱۸ سالگی قطعه‌ای بسازد که نوازش روح باشد در ساحت انزوا… شاهکار است. باید چشم‌ها را بست و در خلوتی مرموز به این موسیقی گوش داد. در ادامه می‌توانید این قطعه را دانلود کنید.

sleep

‌خواب با طعم پرتقال

یک روز محمد حسین گفت:« وای چه خوابی دیدم!»
پرسیدم:«خواب چی دیدی؟»
جواب داد:« خواب پرتقال»
کاش خواب آدم را می‌شد سیو کرد یا بعد دانلود… یا اصلاً سی‌دی‌اش را بهت می‌دادند. صبح بیدار می‌شدی و هرجایش را می‌خواستی دوباره تماشا می‌کردی. نمی‌خواستی پاک می‌کردی. اصلاً بعضی خواب‌ها را آدم دلش می‌خواهد برای دیگران به نمایش بگذارد. تصور کن، صبح تو اداره به جای اینکه از سریال ترکی و کره‌ای حرف بزنند برای هم از خواب حرف بزنند.  پسردختردایی عمه خاله‌ام یک خواب دیده بود محشر. فیلمش را فرستاد دیشب خانوادگی نشستیم و تماشا کردیم! بعد…

prague
|

روح پراگ، ایوان کلیما

تقریباً یک سال قبل از پایان جنگ، آلمان‌ها جیره شیر بچه‌ها را به مقدار ناچیزی رساندند. ( اگر اشتباه نکنم یک شانزدهم یک لیتر در روز شیر بدون چربی) آن موقع من سیزده سالم بود و شیر جیره‌بندی را دختری تقسیم می‌کرد که دو سه سالی از من بزرگتر بود. یک روز جای یک هشتم لیتر، دختر به من جیره‌ای داد تقریباً چهار برابر جیره معمول. این کار هر روز ادامه یافت. من فقط یک دلیل برای این دست و دل‌بازی غیر قابل توضیح پیدا کردم. دختر عاشق من شده بود اما…

wave

همیشه باید چیزی برای از دست دادن داشته باشی!

همیشه چیزی به دست بیاور تا چیزی برای از دست دادن داشته باشی. آدم‌هایی که چیزی برای از دست دادن ندارند؛ خطرناک‌ترین نوع بشرند. می‌توانند هر رابطه‌ای را به راحتی تمام کنند. هر معادله‌ای را به هم بزنند. هر فاجعه‌ای را به بار بیاورند. آنها هراسی از شکست ندارند؛ چون تمامیت هولناک شکست را با تمام وجود احساس کرده‌اند، طعم زهرآگین حقارت را چشیده‌اند؛ اما همچنان دون‌کیشوت‌وار با وجه تهی درون خودشان می‌جنگند شاید ورق برایشان برگردد. هر امکانی را می‌توان از آنها انتظار داشت. هرچند به گفته فاکنر در خشم و هیاهو:« زندگی به من آموخت که هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست!»