گفتوگو با مترجم کتاب «ایستگاه یازده»
توسطداودعلیزاده
insert-headers-and-footers domain was triggered too early. This is usually an indicator for some code in the plugin or theme running too early. Translations should be loaded at the init action or later. Please see Debugging in WordPress for more information. (This message was added in version 6.7.0.) in /home2/davooir/public_html/wp-includes/functions.php on line 6131
مریم رئیسدانا شاعر، داستاننویس و مترجم است. از وی کتابهای متعددی منتشر شده است که میتوان به ترجمه اشعار ژاک پرهور شاعر فرانسوی با عنوان «زمان گمشده»، «نوشتههای فراموش شده صادق هدایت»، مجموعه داستان کوتاه «عبور»، مجموعه طنز «متلک پتلک»، مجموعه شعر «سایه آسوریک» اشاره کرد. با توجه به شیوع کرونا و تاثیر احتمالی آن بر ادبیات گفتوگویی با او انجام دادهایم که در ادامه میخوانید.
داود علیزاده: قاسم هاشمینژاد (متولد ۱۳۱۹ در آمل – درگذشته ۱۳ فروردین ۱۳۹۵ در تهران) نویسنده، پژوهشگر، روزنامه نگار، شاعر و مترجم ایرانی است که فعالیت ادبی خود را از سال ۱۳۴۰ در روزنامه آیندگان آغاز کرد. او از همان سالهای آغازین فعالیت، با نویسندگانی همچون ابراهیم گلستان آشنا شد و بعدها کتاب «گفتهها» را که شامل مجموعه مقالات و گفتوگوهای ابراهیم گلستان بود، تنظیم و چاپ کرد. قاسم هاشمینژاد، نویسنده، روزنامهنگار و از منتقدان ادبی مهم ایران در سالهای پیش از انقلاب بود. مهمترین دستاورد او برای ادبیات معاصر ایران رمان «فیل در تاریکی» است. این رمان را برخی پدر رمان پلیسی فارسی میدانند. اگر «فیل در تاریکی» اولین رمان ایرانی در ژانر پلیسی نباشد؛ اما از این منظر که یکی از موفقترینها در این ژانر است میتواند حائر اهمیت باشد. این کتاب که فرم رواییاش بر اساس روزهای هفته است با ضربآهنگی نسبتاً تند اتفاقات را جلو میبرد و توانایی این را دارد که هر لحظه به مخاطب رو دست بزند. تنوع شخصیتها، زبانی یکدست و شیرین و روان و قصهای پرکشش و جذاب این کتاب را تبدیل به یک اثر خاص و همهخوان کرده که میتواند طیف وسیعی از خوانندگان را تا آخرین ورق راضی نگه دارد. این رمان در سال ۱۳۵۵ نوشته شد و نخستین بار در سال ۱۳۵۸ توسط انتشارات معتبر «کتاب زمان» منتشر شد و بعد از آن انتشار آن متوقف شد. چاپ دوم این رمان قرار بود در دهه ۱۳۹۰ خورشیدی از سوی نشر هرمس منتشر شود؛ اما نویسنده به دلیل مشکلاتی از جمله نارضایتی از ویراستار کتاب، از چاپ مجدد کتاب صرف نظر کرد. این کتاب سرانجام در سال ۱۳۹۸ خورشیدی از سوی نشر هرمس تجدید چاپ شد.
آنچه امروز بهعنوان شعر فارسی از آن یاد میکنیم و حداقل میتوانیم آن را بدون ترجمه بخوانیم به قرن سوم بعد از اسلام برمیگردد. از قرن سوم هجری با شاعرانی مثل محمد بن وصیف، فیروز مشرقی، ابوسلیک گرگانی و البته حنظله بادغیسی و… سرایش شعر به زبان فارسی رونق گرفت. پیش از آن شعر به زبان فارسی با چنین اسلوبی مرسوم نبوده است
قهرمانهای رمانهای کلاسیک را نباید دست کم گرفت. آنها نسخه شخصیتهای درونی انسانها هستند. آنها به خوبی نشانمیدهند که درون هرشخص یک دونکیشوت متوهم، یک آبلوموف تنبل، یک هولدن سرکش، یک راسکولنیکف روانکاو، یک ژانوالژان تواب و… وجود دارد اما یکی از شخصیتها حال دیگری دارد. غیراز اینکه شخصیتاش شبیه به نسخه درونی انسانها باشد؛ موقعیتاش شبیه به موقعیت همه انسانهاست. همه آدمها شبیه رابینسون کروزوئه در جزیزهای اسیر شدهاند. حتی اگر خودشان از اسارتشان خبر نداشتهباشند. اصلی وجود دارد . شما دیر یا زود به موقعیتی که در آن گرفتار شدهاید عادت میکنید و یک اصل دیگر که در ادامه اصل قبل وجود دارد. عادتها به سادگی تغییر نمیکنند! جزیزه هر کسی میتواند: چرخه روزمرگی باشد، رابطهای باشد که دیگر برایش جذاب نیست. شغلی که دوستش ندارد. شهری که نمیخواهد آنجا باشد، حال افسردهای که در آن غرق است و… همیشه دو راه وجود خواهد داشت. یا ماندن در جزیره و عادت کردن… یا دل زدن به دریا به امید نجات… تضمینی وجود ندارد که دل به دریا زدن شما را به کشتی یا جزیره دیگری برساند؛ اما ماندن در جزیره یک تباهی تضمین شده است.
در سال جاری «فروغ آذر» مجموعه داستان کوتاه «هیچکس نمیآید» را به همت نشر «ریرا» منتشر کرده است. اکثر داستانهای آذر بر محور دغدغههای زنان است که در لایههای ذهن شلوغ؛ اما تنها و یگانه شخصیتها میگذرد. دیگر وجه بارز داستانهای وی، نوعی نگاه نوستالژیک به پدیدههاست که در گذر زمان دیگر در دسترس نیستند و شخصیتها با تمسک جویی به نشانههایی در دل موسیقی و مکانهای خاطرهانگیز و … تمام تلاش خود را به کار میگیرند تا از پس ذهن حالگریز خود برآیند. مجموعه داستان «هیچکس نمیآید» شامل ۲۱ داستان کوتاه است و نام کتاب نیز برگرفته از نام داستان نهایی این مجموعه است. گفتوگویی را با این بانوی نویسنده صورت دادیم که شما را به خواندن آن در ادامه دعوت میکنیم.
حوالی غروب پیاده داشتم از کتابخانه به خانه برمیگشتم. هوا بدجور دونفره بود. بدجور… این قدر که یاد داستان هوای دونفره افتادم. «هوا دونفره بود. نسیم نوازشگری میوزید. از آن وقتها بود که آدمی دلش میخواهد همقدمی باشد و تا ته دنیا برود که برود که برود! و منی که اریحا را داشتم… میترسیدم! همیشه…
