گفتوگو با مترجم کتاب «ایستگاه یازده»
توسطداودعلیزاده
insert-headers-and-footers domain was triggered too early. This is usually an indicator for some code in the plugin or theme running too early. Translations should be loaded at the init action or later. Please see Debugging in WordPress for more information. (This message was added in version 6.7.0.) in /home2/davooir/public_html/wp-includes/functions.php on line 6170
ژرژ بیزه (به فرانسوی: Georges Bizet) (۲۵ اکتبر ۱۸۳۸– ۳ ژوئن ۱۸۷۵) از آهنگسازان سرشناس فرانسوی در دوره رمانتیک بود. شهرت او بیشتر بهخاطر اپرای کارمن است؛ اما ماجرا وقتی جالب میشود که بدانیم بیزه تنها ۳۶ سال زندگی کرد و اپرای صیادان مروارید را در زمانی نوشت که فقط ۱۸ سال داشت. بارها به قطعه «فکر میکنم هنوز میشنوم» از بیزه گوش دادهام. اینکه کسی ۱۵۰ سال پیش در سن ۱۸ سالگی قطعهای بسازد که نوازش روح باشد در ساحت انزوا… شاهکار است. باید چشمها را بست و در خلوتی مرموز به این موسیقی گوش داد. در ادامه میتوانید این قطعه را دانلود کنید.
در نقطه سرخط این هفته سعی کردهایم به آخرین رمان امیرخانی نگاهی داشته باشیم و سمتوسوی نگاه او در این رمان را بررسی کنیم. باید در ابتدا اشاره کرد که خواندن رمان «ر هـ ش» یکوقت کافی، حوصله وافر و عصبانیت از منطقه یک تهران میطلبد. از این بابت میتوان انتظار داشت اگر بسیاری با این رمان ارتباط برقرار نکنند؛ چراکه دغدغههای اصلی این رمان جهانشمول نیست و برای کسانی که در مناطق متراکم پایتخت تجربه زیستن ندارند. لمس و همذاتپنداری دشوار است.
این کتاب در نگاه اول آیتمهای جلب مخاطب را دارد. نامی اغواگر، راوی غیرمعمول و قصهای مرموز، راوی نابینا از طریق آشناییزدایی از محیط پیرامون خود، جهان دیگری را به خواننده نشان میدهد و در این کار موفق است؛ هرچند بهوقت مطالعه برای مخاطب فضاهای آشنای دیگری نیز تداعی میشود. سکانسهایی از فیلم بید مجنونی مجید مجیدی و نوعی همآوایی رمان با این فیلم… برای مثال معماری خانه یوسف و خانه دخترک شبیه به هم هستند، بعضی دیالوگها و بهخصوص نامه مرتضی به یوسف در فیلم را میتوان در متن رمان بازخوانی کرد. در فیلم همسر یوسف برای قهر به کاشان میرود و در رمان دخترک برای قهر درخواست رفتن به کاشان دارد. لحظه بینایی یوسف در فیلم مواجه او با پنجره اتاق بیمارستان است و دختر رمان نیز در وقت بینایی با پنجره چالش دارد. در فیلم یوسف برای عمل به فرانسه میرود و در بیمارستانی عمل میشود که فضای سبز دراماتیکی دارد. در رمان نیز دخترک برای عمل به برلین میرود و اتفاقاً توصیف او از حوالی برلین بعد از بینایی شباهت بسیاری به مکانهای مورد اشاره در فیلم دارد.
البته به این متریال باید کمی از الایام طه حسین و رمان کوری ساراماگو، بوف کور، شعر دلم برای باغچه میسوزد فروغ را هم اضافه کنیم.
هر رمانی بدون شک ترکیبی از آثار دیگر در دل خود دارد و این رمان هم استثنا نیست. عطارزاده در این رمان منطق روایی دخترکی نابینا را تقریباً خوب از آب درآورده است هرچند این منطق گاهی از دستش خارجشده که قابل اغماض است. برعکس متنی که پشت کتاب نوشتهشده است. من به تجربی و نوگرا بودن اثر اعتقادی ندارم و آن متن را تنها دستمایه اغوای مخاطب برای خرید رمان تلقی میکنم. همین اتیکت تجربی و نوگرا بودن و ساختار گریزی را مانعی میدانم که منتقد را از بیان نقصان روایت و ساختار بر حذر دارد.
از شنبه، از هفته آینده، از سر ماه، از سال نو… اینها وعدههای شروع یک تحول جدید است که اکثریتشان به واقعیت نمیرسند. در ذهن پیچیده انسانها آینده محاسبات غریبی دارد. حتی اگر بگوید که آینده خوبی در پیش نیست. آیه یاس برای آینده بخواند؛ اما بازهم در ذهن، خودش را در آینده بهتر میبیند. شنبه روز سحرآمیزی در هفته است. در دین یهودیت به روز تعطیل هفتگی (شنبه) میگویند؛ که به صورت سمبلیک به معنای هفتمین روز آفرینش است. سنت استراحت شبات ریشه در تورات دارد. تورات میگوید خداوند جهان را در شش روز آفرید و در روز هفتم دست نگه داشت. یهودیها از انجام بسیاری از کارها در شنبه خودداری میکنند. در برخی مناطق فارس و جنوب هم این مسأله دیده میشود و
دو هزار سال پیش هم در همین سرزمین تصور میکردند که آخرالزمان است. باید وضع به گونه دیگری باشد و در نهایت هم نسخهای آمیخته به خرافات و توهم پایبست حاکمیت زمانه را تحکیم میبخشد.
زندگی شاید با پا پیش کشیدن همه آن چیزهایی است که با دست پسزدهایم. شاید… مگر نه این است که کودکان در آرزوی بزرگ شدناند؛ اما وقتی بزرگ شدند همه حسرتشان تجربه دوباره کودکی است. آنها دوباره معصومیت کودکی را تمنا میکنند، سادگی کودکانه را… شادی بیشیله را… خواستنی بودن را… پرستیدهشدن را… و این آخریها یعنی خواستنی بودن و پرستیدهشدن، آنها را در دام عشق میاندازد. آنها
