sleep

‌خواب با طعم پرتقال

یک روز محمد حسین گفت:« وای چه خوابی دیدم!»
پرسیدم:«خواب چی دیدی؟»
جواب داد:« خواب پرتقال»
کاش خواب آدم را می‌شد سیو کرد یا بعد دانلود… یا اصلاً سی‌دی‌اش را بهت می‌دادند. صبح بیدار می‌شدی و هرجایش را می‌خواستی دوباره تماشا می‌کردی. نمی‌خواستی پاک می‌کردی. اصلاً بعضی خواب‌ها را آدم دلش می‌خواهد برای دیگران به نمایش بگذارد. تصور کن، صبح تو اداره به جای اینکه از سریال ترکی و کره‌ای حرف بزنند برای هم از خواب حرف بزنند.  پسردختردایی عمه خاله‌ام یک خواب دیده بود محشر. فیلمش را فرستاد دیشب خانوادگی نشستیم و تماشا کردیم! بعد…

globes
|

این که زاده‌ی آسیایی رو می‌گن جبر جغرافیایی

از پیامدهای دوران مدرن، وضوح جغرافیا و تاریخ  در ذهن افراد است. در گذشته جغرافیا برای شخص به گستره‌ای تعریف می‌شد که در آن زندگی‌ و یا سفر  می‌کرد. بنابراین پیامدهای جبر جغرافیایی برای ذهنیت فرد چالشی نبود. به واقع افراد درکی از آن به معنای واقعی نداشتند. تقاص جبر جغرافیایی مسأله‌ای بود که به ندرت برای برخی خواص پیش می‌آمد. آن هم کسانی که آگاهی افزونی داشتند.

تاریخ هم به طرز بدوی، در اطلاعات محدودی از اعقاب و اجداد و حاکمیت محلی منوط می‌شد. اما دوران مدرن جغرافیا را به گستردگی کهکشان راه شیری به افراد نشان داد و تاریخ را تا چندین هزار سال به عقب کشاند. حالا فرد می‌تواند متصور شود که اگر در مکانی غیر از این متولد شده بود چه امکان‌های متفاوتی  می‌توانست برایش وجود داشته باشد. حسرت‌واره تولد نوزادی در اروپا یا امریکا… از این نوع است و تلاش برای به دنیا آوردن کودک در خارج از ایران تبعات تقلای گریز از جبر جغرافیایی است.

با وجود رسانه‌های جمعی و اطلاع‌رسانی، گستره علم تاریخ و…  فرد جبر تاریخی را با همه وجودش احساس می‌کند. چراکه از دوران‌های مختلف خبر دارد و دوران‌های مختلف را با هم قیاس می‌کند. به طور مثال حسرت‌گونه‌های زندگی در دوران پهلوی از پیامد آگاهی از جبر تاریخی است. از همین رو  بسیاری از  انسان‌های  معاصر تصور دارد اگر جای دیگری باشد و در زمانه‌ دیگری، زندگی‌‌شان غیر از این خواهد بود. درستی یا غلط بودن این تصور بحث دیگری است.

و از همین زاویه است که بختیار علی در کتاب …

night
|

از خانه زیبارویان خفته

چند سال پیش رمان «خاطرات روسپیان غمزده» مارکز را خواندم. در شروع رمان پاراگرافی از «خانه زیبارویان خفته» را دیدم.
کنجکاو بودم چرا باید گابریل گارسیا مارکز در شروع رمان چنین ارجاعی داده باشد. تا اینکه مصاحبه‌ای از مارکز خواندم که آنجا گفته بود:«تنها رمانی که آرزو داشتم نویسنده‌اش باشم رمان خانه خوبرویان خفته است. اگر چه که من نمی‌توانم این موضوع را تفسیر کنم و حتی در تنها سفری که به ژاپن داشتم نتوانستم آن را تفهیم کنم؛ ولی برای خودم امری واضح و روشن است.»

بنابراین قصد داشتم رمان خانه خوبرویان( زیبارویان) خفته را بخوانم. اما مدت‌ها فرصتی دست نداد تا اینکه آن را به تازگی خواندم. 
قاعده خانه زیبارویان خفته ساده است. این خانه به ‌پیرمردانی

Suicide
|

به طعم گیلاس

ریچارد یاتس در انقلاب جاده می‌گوید:« این مشکل چقدر دردناک است؛ اینکه همیشه برای فرار از دست یک “آدم” به “آدم” دیگری پناه برده‌ایم… » و در نمای کلی‌تر انسان از حالی به حال دیگر پناه می‌برد. از بیداری به خواب، از خواب به بیداری، از گرسنگی به غذا،  از تشنگی به آب، از ایستادن به نشستن، از… به … و گاهی به جایی می‌رسد که از زندگی به مرگ پناه می‌برد…

این دیالوگ‌های درخشان فیلم طعم گیلاس از عباس کیارستمی اگر به اغراق نگویم که  آدم را روانی می‌کند حداقل می‌تواند تکانه‌ای باشد در این روزگار تکراری…

social
|

اتمیزه شدن جامعه

در جامعه اتمیزه شده هر کسی تنها به فکر منافع شخصی خودش است و این اتمیزه شدن آن قدر پیش می‌رود تا اینکه برای توهم بقا، مثل گردان موش‌ها، شروع می‌کنند به خوردن همدیگر… حال جامعه کنونی هم شبیه به همین وضع شده است. هر کسی می‌پندارد باید جای پای خودش را محکم کند، بی‌توجه به اینکه کشتی جامعه در حال غرق شدن است.

garden
|

شعری از فروغ که روایت زندگی خیلی‌هاست!

اگر قرار بود تنها یک شعر، روایت این روزهای زندگی‌ من باشد. بی‌راه نیست اگر این شعر فروغ را انتخاب کنم. بارها و بارها این شعر را خوانده‌ام. و باخودم زمزمه کرده‌ام که کسی نمی‌خواهد باور کند که باغچه دارد می‌میرد! برای من مادر سجاده‌ای است گسترده در آستان وحشت دوزخ و پدر کار خود کرده‌ای قانع به حقوق تقاعد( مستمری بازنشستگی) و برادری که  به باغچه می‌گوید قبرستان و به اغتشاش علف‌ها می‌خندد!

robot
|

دعوت به مراسم گردن‌زنی

از  دو روز پیش که خبر اعدام محمد سالم و وحید مظلومین یک باره پخش شد. از دو روز پیش که آخرین مصاحبه این دو را دیدم. از دو روز پیش که آخرین قدم‌های این دو نفر را به سوی چوبه دار دیدم. دارم به این فکر می‌کنم. آرامش مرموز لمیده در چهره‌شان از چه بود؟ می‌شود این‌گونه آسوده به سمت چوبه دار رفت؟

walking

۲۲۸۹۷

چراغ اتاق خاموش و دلم ‌نمی‌خواد روشن‌اش کنم.  دارم آهنگی از آیدا شاه‌قاسمی 🎼رو گوش می‌کنم. تمام عصر داشتم پیاده‌ راه می‌رفتم. بی‌هدف و سرگشته… فقط برای اینکه کمی ذهنم آزاد بشه که نشد و نشد… خب گاهی هم این‌جوری پیش می‌آد. من خیلی از داستان‌هام رو درست بعد از پیاده‌روی‌های طولانی نوشتم. همان‌طور که دارم پیاده‌روی می‌کنم…

یقثشئ

شاید رؤیاتو گم کردی!

مدت‌هاست به این باور رسیدم؛  اون چیزی که می‌تونه آدم رو  به موقع از خواب بیدار کنه، نه ساعت زنگ‌داره و نه آلارم گوشی موبایل، بلکه اشتیاق و انگیزه‌ای که تو وجودت برای بیدار شدن داری. یه جمله معروف و کلیشه‌ای هم هست که می‌گه: «می‌تونی از خواب بیدار بشی و دنبال رویاهات بری و…

alone

کنعان

بارها و بارها به این دیالوگ ماندگار فیلم کنعان فکر کرده‌ام. همذات‌پنداری کرده‌ام و دلم خواسته زل بزنم تو چشم دیگران و بگویم یا حتی بیشتر، فریادش بزنم. البته خیلی وقت‌ها هم گفته‌ام و دریافته‌ام که مخاطبم، آن را درک نکرده است. آن وقت با نگاه عاقل اندر سفیه، شاید در دل افسوس خورده است…