|

انتشار «بوف کور» به ۳۲ زبان در هفتاد کشور

انتشارات «اینتلکت» (Intelect) به‌تازگی ترجمه گرجی کتاب «بوف کور» صادق هدایت را در تفلیس منتشر کرده است. این کتاب را دکتر مزیا بورجانادزه ( Mzia Burjanadze) به همراه نقد و تعلیقات در ۱۹۵ صفحه ترجمه و تالیف کرده است که در آن از جهانگیر هدایت نیز تشکر شده است. به همین بهانه گفت‌وگوی مختصری داشته‌ایم با «جهانگیر هدایت» نویسنده ایرانی و مدیر «بنیاد صادق هدایت» که به گردآوری و نشر آثار صادق هدایت می‌پردازد.

«نقطه سرخط»: عطیه عطارزاده جهنم انزوا را توصیف می‌کند.

«نقطه سرخط»: عطیه عطارزاده جهنم انزوا را توصیف می‌کند؛

راهنمای مردن با گیاهان دارویی

«راهنمای مردن با گیاهان دارویی» ازجمله رمان‌های خوش‌اقبال و موردتوجه مخاطبان و منتقدین در سال اخیر بوده است. به‌طوری‌که تا بخش نهایی جایزه ادبی «احمد محمود» نیز پیش رفته بود و در این مدت به چاپ دهم نیز رسیده است. این کتاب اولین رمان منتشرشده «عطیه عطارزاده» است. وی پیش از این کتاب مجموعه اشعار خود به نام «اسب را در نیمه دیگرت برمان» را در سال ۹۴ در انتشارات چشمه منتشر کرده بود.

|

باید یک داستان بنویسم، سمیه سمساریلر

«باید یک داستان بنویسم.» نام مجموعه داستانی از سمیه سمساریلر است که در سال جاری از سوی نشر نهفت منتشر شده است. سمساریلر پیش ‌از این مجموعه داستان «زخم‌هایم کهنه نمی‌شوند.» را نیز منتشر کرده بود. «زخم‌هایم …» تلفیقی از دغدغه‌های شخصی و دردمندی اجتماعی بود. روایت زخم‌های ناسوری بر تن اجتماع که جان انسان حساس را می‌آزارد تا ذهن در کنشی خلاقانه قصه‌ای بسراید. او در مجموعه جدیدش نیز همین سویه را ادامه داده است؛ اما با جهشی چشم‌گیر در عناصر داستانی و محتوا… سمساریلر در «باید یک داستان بنویسم.» طی دوازده داستان کوتاه این بار از بیان کلی مساله‌ها عبور کرده است و با ظرافتی ملموس مخاطب را در لمس جزئیات رخدادهایی قرار می‌دهد که تجربه‌اش دور از ذهن نیست.

pirate

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

وقتی سعدی می‌گوید: «که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی!» بی‌راه نمی‌گوید. عشق پیش از آنکه فکر کرده باشی شروع‌شده است. پیش از لحظه یافتم یافتم، شکل‌گرفته است. از بدو تولد چشم‌های مهربان یکی را دوست داشته‌ای، ذهن تو این تصویر را ثبت می‌کند و در بایگانی‌اش قرار می‌دهد. از لب کسی حرف دل‌نشینی شنیده‌ای و به همین ترتیب پازل صورت ازلی معشوق از تکه‌تکه‌های افراد مختلف در ضمیر تو نقش بسته است. ناگهان در جایی که اصلاً فکرش را نمی‌کنی، در روزی که اصلاً فکرش را نمی‌کنی و در کسی که انگار سال‌هاست می‌شناسی تصویر معشوق ازلی خودت را پیدا می‌کنی. این قصه آشنایی است برای همه‌کسانی که در یک نگاه جذب جذبه نگاه دیگری شده‌اند؛ اما

body
|

در شگفتی تن

در آثار باستانی شرق کمتر می‌توان نشانی از تن برهنه دید. همیشه تن شرقی در حجابی محصور بوده است. در مقابل تن غربی که عریانی‌اش عیان است. تن پدیده شگفت‌انگیزی است. منظورم زیست‌شناسی بدن نیست. منظورم تن هر فرد است که از تن هرکسی دیگری مجزاست. به نظرم شرقی‌ها وقتی در شگفت‌انگیزی تن درمانده شدند؛ حجاب را ابداع کردند. آن‌ها می‌خواستند با حجاب از شرمندگی درک تن رهایی یابند. منظورم از شگفت‌انگیزی جلوه زیبای آن نیست؛ بلکه اعجابی است که در کراهت و جذابیت القا می‌کند. تن یک فرد در زمانی می‌تواند جلوه تمام نمای زیبایی باشد و در سن و سال دیگرش کراهتی منزجرکننده… تن یک فرد می‌تواند مغناطیس جذب دیگری باشد و تن دیگری نه… تن انسان‌ها همه به هم شبیه است و هیچ‌کس به دیگری شباهت ندارد. به‌خصوص وقت تمنا و خواستن. صورت یکی را با صورت دیگری عوض کنید آیا هم‌چنان می‌توان تن‌اش را خواست و شگفت‌انگیزترین قسمت تن، صورت است. چطور سیمای صورتی می‌تواند تن دیگری را به مسلخ خواستن بکشاند؟ چگونه افسون صورتی می‌تواند کسی را طالب هواخواهی‌اش کند و کمی تغییر در همان سیما، دل‌زدگی را در پی داشته باشد.

lights

منطق روایت خاطره

خاطره‌باز … طبق قاعده وقتی کسی خاطره خودش را تعریف می‌کند باید روایت بر منطق اول‌شخص باشد و زاویه دیدش فقط چشمان محصور و محدودش باشد؛ اما خیلی‌ها وقتی خاطره‌شان را تعریف می‌کنند همین منطق ساده را فراموش می‌کنند. آن‌ها در مقام یک دانای کل، به تمام زوایای مختلف یک خاطره سرک می‌کشند و هر جای ندیده را طبق خیالات خودشان می‌سازند و تعریف می‌کنند. حتی گاهی از خاطرات دیگران هم قرض می‌گیرند تا خاطره را جذاب‌تر کنند.

kids

حال خاطره‌ها

«حالی خوش باش و عمر بر باد مکن» سخنی از خیام در هزار سال پیش، کسی به‌اندازه خیام بر غنیمت شمردن «اکنون» اصرار نکرده است. خیام خوب می‌دانست در سرزمین مردمان خاطره‌باز زندگی می‌کند. جایی که پاس‌داشت اکنون، برای غنیمت شمردن حال نیست؛ بلکه تلاش بلاهت‌واری است برای سربلندی در ساحت خاطره… تا اگر در آینده، گذشته را مرور کردند به خودشان و دیگران اثبات کنند خاطره‌های خوبی دارند. آن‌ها هزینه و زحمت تشریفات و مراسم را می‌پردازند، هزینه و زحمت سفر را به جان می‌گیرند و با تأکید بر ثبت لحظه‌لحظه آن با عکس و فیلم، می‌خواهند در آینده شرمسار ذهن خاطره‌باز خود نباشند. پس خاطره‌بازی خوب نیست؟ اما …

blur
| |

جایزه ادبی

دارم به این فکر می‌کنم اگر صادق هدایت در مسابقه داستان‌نویسی صادق هدایت شرکت می‌کرد برنده می‌شد؟ اگر جمال‌زاده زنده بود برای جشنواره داستان‌نویسی که به نامش برگزار می‌کنند اجازه داشت به ایران بیاید؟ اگر احمد محمود با یکی از رمان‌هایش در جایزه ادبی احمد محمود شرکت می‌کرد اصلاً به مرحله‌های بعدی راه پیدا می‌کرد؟ تکلیف جلال آل احمد با نثرش هم که مشخص است! احتمال داشت یکی از داورها آن را با دفتر خاطرات کسی اشتباه بگیرند. به نام مردگان سربلند می‌کنیم. به کام رفیقان جشن می‌گیریم و انگارنه‌انگار اینجا همان سرزمینی است که بیشترین شاعر و نویسنده در تبعید دارد. بیشترین کتاب چاپ‌نشده دارد. بیشترین کتاب سلاخی شده دارد. رمان سال را به کتابی می‌دهیم درحالی‌که صدها نویسنده کتاب‌هایشان در ایران نیست و اگر هست سرقتی و افست است و این‌قدر شهامتش را نداریم که بگوییم در جوایز به‌اصطلاح خصوصی حتی اسمی از آن‌ها ببریم. طیب صالح خوب گفته بود: «ما قوم محکومی هستیم، پس با قصه‌های بامزه سرگرممان می‌کنند!»«چون قومی عطشان از عهد عاد شراب نوشیدیم، اینجا سرزمین نومیدی و شعر است؛ اما آوازخوان پیدا نمی‌شود!»

man
|

زشت یا زیبا مسأله این است!

بیاید قبول کنیم که زیبایی نسبی است. زشتی هم نسبی است؛ اما پذیرش این گزاره چیزی را در درون ما تغییر نمی‌دهد. درون هر کسی زشتی و زیبایی معیارهای قطعی دارد. وقتی کسی پدیده‌ای را زیبا می‌داند با همه وجودش به زیبایی آن پدیده اعتقاد دارد. آن را تحسین می‌کند و یا به آن حسادت می‌کند. به همین صورت وقتی کسی پدیده‌ای را زشت می‌بیند، عقل و احساسش در تعاملی فریبنده این باور را ایجاد کرده‌اند تا درکی بدون شک برایش ایجاد شود که آن پدیده زشت است. شعار نسبی بودن زیبایی و زشتی …

۱۹۹۰۰۵۲۱
|

فروغ فرخزاد

در این سرزمین مرگ می‌تواند کیمیاگری کند و گمنامی را به شهرت جاودانه برساند. مناسبات می‌تواند جادو کند و نردبانی به آسمان ماندگاری باشد. تلاش و استمرار هم مایه‌ای در میان می‌گذارد و البته استعداد هم آن وسط جرقه‌هایی می‌زند اما درنهایت حساب‌وکتاب بلندآوازگی چیزی فراتر از این حرف‌هاست. به نظرم فروغ مجموعه همه این‌ها را داشت و آن «آن» را هم داشت. مرگ تراژیک در جوانی، مناسبات دوستی با گلستان و…، انتشار مجموعه‌های شعری‌اش و… البته که دیگرانی هم بودند که این‌ها را داشتند اما فروغ نشدند. شاید در میانه «آن» را نداشتند. منظورم همان کاریزمای غریبی است که با مهندسی معکوس می‌شود فرمولش را کشف کرد؛ اما در بازسازی هیچ‌وقت آن فرمول جواب نمی‌دهد. انگار فوت کوزه‌گری‌اش را کائنات می‌داند و درست بر سر همان یک نفر فوت کرده باشد. انگار خدا روحش را فقط در آن‌ها دمیده و ساخت مابقی بشر را سپرده باشد به پنوماتیک واحد خصوصی‌سازی… بازی غریبی است. دولت پروین را ترویج می‌کند، جایزه به نامش می‌گذارد و خیابان و کوچه و پس‌کوچه… همایون شعر سیمین را می‌خواند و مردم چو تخته‌پاره بر موج می‌شوند… یک‌عمر با شعر و ترانه‌های هما میر افشار و پاکسیما زکی‌پور در لحن این و آن روح را نوازش می‌کنند؛ اما وقتی اسم شاعر زن به میان می‌آید با لبخند ملیح می‌گویند: «فروغ!»