robot
|

دعوت به مراسم گردن‌زنی

از  دو روز پیش که خبر اعدام محمد سالم و وحید مظلومین یک باره پخش شد. از دو روز پیش که آخرین مصاحبه این دو را دیدم. از دو روز پیش که آخرین قدم‌های این دو نفر را به سوی چوبه دار دیدم. دارم به این فکر می‌کنم. آرامش مرموز لمیده در چهره‌شان از چه بود؟ می‌شود این‌گونه آسوده به سمت چوبه دار رفت. دلم می‌خواست مصاحبه کامل را می‌دیدم. بدون سانسور، بدون گزینش و فیلتر… به نظرم عجوبه‌هایی چون وحید مظلومین، محمد سالم، بابک زنجانی، مه‌آفرید خسروی را باید نگه‌داشت و به عنوان کارگزار به کار گرفت.

در آخرین مصاحبه وحید مظلومین با نگاه عاقل اندر سفیه به  دوربین به مصاحبه کننده و به واقع به همه مخاطبانش می‌گوید:«۷۰۰ میلیارد به هیچ عنوان حجم پول بالایی نیست!»

همین جمله تیتر روزنامه‌ها می‌شود. نقل اصحاب رسانه و … اما اگر کمی دقت کنیم. به راستی ۷۰۰ میلیارد پولی نیست. با حساب دلار ۱۴ الی ۱۵ تومانی، ۷۰۰ میلیارد تنها می‌شود ۵۰میلیون دلار…در سال آن هم در دنیای تجارت آن هم طلا و ارز مبلغ آن‌چنانی محسوب نمی‌شود.

از طرف دیگر ذهن توطئه پندار ایرانی جماعت، سناریو دیگری را روایت می‌کند. این دو نفر اصلاً اعدام نشده‌اند. برای همین این‌گونه آسوده سمت چوبه دار رفتند. این‌ها نمایش یک حکومت توتالیتر است برای گوشزد کردن اقتدارش. تداعی اینکه هیتلر هم نمرد و تا سا‌ل‌ها بعد از جنگ جهانی جایی در آمریکای جنوبی داشت با معشوقه‌اش زندگی‌ می‌کرد. مثل تمام آن‌هایی که انتظار برگشت شاه را دارند.

دیروز راننده تاکسی می‌گفت:« قبل از اعدام به این‌‌ها آرامبخش می‌دهند!» نظر جالبی بود که شاید بی‌هوا داشت به مراسم قربانی ‌کردن در دوران باستان نقب می‌زد.

اگر بخواهیم از بعد متون تاریخی به قضیه اعدام نگاه کنیم.  امثال زیادی می‌توان یافت. شاهکار بیهقی یعنی بردار کردن حسنک وزیر به نظر اوج دراماتیک روایت آخرین لحظات یک اعدامی است.

و حسنک را سوی دار بردند و بجایگاه رسانیدند. بر مرکبی که هرگز ننشسته بود نشانیدند و جلادش استوار ببست و رسنها فرود آورد و آواز دادند که سنگ زنید. هیچ‌کس دست بسنگ نمی‌کرد و همه زار می‌گریستند، خاصه نشاپوریان. پس مشتی رند را زر دادند که سنگ زنند و مرد خود مرده بود، که جلادش رسن بگلو افکنده بود و خبه کرده. اینست حسنک و روزگارش و گفتارش، رحمه الله علیه، این بود که خود بزندگی گاه گفتی که: «مرا دعای نشاپوریان بسازد» و نساخت و اگر زمین و آب مسلمانان بغصب بستدند، نه زمین ماند بدو و نه آب و چندان غلام و ضیاع و اسباب و زر و سیم و نعمت، هیچ سودش نداشت. او رفت و آن قوم که این مکر ساخته بودند، نیز برفتند. … احمق مردی که دل درین جهان بندد، که نعمتی بدهد و زشت بازستاند… چون ازین فارغ شدند بوسهل و قوم از پای دار بازگشتند و حسنک تنها ماند، چنان‌که تنها آمده بود، از شکم مادر … حسنک قریب هفت سال بر دار بماند، چنان‌که پایهایش همه فرو تراشیده و خشک شد، چنان‌که اثری نماند تا بدستوری فرود گرفتند و دفن کردند، چنان‌که کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست و مادرحسنک زنی بود سخت جگرآور. چنان شنیدم که دو سه ماه ازو این حدیث پنهان داشتند و چون بشنید جزعی نکرد، چنان‌که زنان کنند، بلکه بگریست بدرد، چنان‌که حاضران از درد وی خون گریستند. پس گفت: بزرگا، مردا، که این پسرم بود، که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان و ماتم پسر سخت نیکو بداشت.

اگر رمز و راز لحظات آخر یک محکوم به اعدام برای‌تان کنجکاوی ایجاد کرده‌است. خواندن رمان‌های زیر پیشنهاد من است.

  • دعوت به مراسم گردن‎‌زنی از ولادمیر ناباکوف
  • بیگانه از آلبر کامو
  • خانواده پاسکوآل دوآرته از خوزه سلا
  • آخرین روز یک محکوم  ویکتور هوگو

و…

نوشته‌های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *