از گور برخاسته
یک بار در اتوبوس شیراز به زاهدان سربازی را دیدم. داشت میرفت دادسرای نظام زاهدان که به خلاف خدمتش رسیدگی کنند. جرمش؟ در یکی از پاسگاههای زاهدان در حال سپری کردن خدمت سربازیاش با فرمانده پاسگاه درگیر میشود. یک روز که جلوی در پاسگاه با اسلحه مسلح در حال نگهبانی است ماشین فرمانده از جلویش عبور میکند. ماشین را نشانه میگیرد و به رگبار میبندد! قتل فرمانده در حین خدمت، تصورش هم میتواند خط سیاهی بکشد روی همه آمال و آرزوهای آدم. میتواند دوشاخه امید را از پریز زندگی بکشد بیرون. سرباز در همان لحظه آخرین تصمیمش را میگیرد. لوله تفنگ را میگذارد زیر چانه و شلیک میکند. حذف صورت مساله به نظر ساده و دمدستترین راهحلی است که به ذهنش رسیده است.
اما به این فکر نمیکند که گلوله شاید از مغزش عبور نکند و زندگی به همین سادگیها از آدمی دست نمیکشد. گلوله از زیر چانه رفته بود و از گونه سمت چپش زده بود بیرون… اسمش را معجزه بگذاریم یا
