هوای دونفره
حوالی غروب پیاده داشتم از کتابخانه به خانه برمیگشتم. هوا بدجور دونفره بود. بدجور… این قدر که یاد داستان هوای دونفره افتادم. «هوا دونفره بود. نسیم نوازشگری میوزید. از آن وقتها بود که آدمی دلش میخواهد همقدمی باشد و تا ته دنیا برود که برود که برود! و منی که اریحا را داشتم… میترسیدم! همیشه…
