دوست داشته شدن!
سال ۸۴ در خوابگاه دانشجویی، شبی که امتحانی داشتم و حس و حال خواندنش را نداشتم ناگهان چشمم به کتاب مکتوب از پائولو کوئیلو افتاد. کتاب یکی از هم اتاقیهایم بود. هر چه بود بهتر از خواندن کتابی بود که فردایش امتحانش را داشتم و حالش را نداشتم. برای همین مشغول خواندش شدم. کتاب مجموعهای بود از داستانکهای استعاری… کوتاه و سرگرم کننده… و شاید به زعم خود کوئیلو آموزنده. به هر حال آن شب گذشت. تا اینکه همین دو روز پیش چشمم به کتاب مکتوب افتاد. مطلبی نوشته بود درباره دوست داشته شدن! در خاطرم نبود که این مطلب را قبلاً خواندهام. مطلبی هم داشتم که خودم درباره دوست داشته شدن نوشته بودم. بحث مقایسه نیست. بحث موازی هم نیست. فقط برای اینکه برایم جالب بود هر دو را اینجا نشر میدهم.
