پاپاراتزی
تولستوی در شروع رمان آناکارنینا میگوید: «تمام خانوادههای خوشبخت شبیه یکدیگرند؛ اما هر خانواده بدبختی به شکل خاص خود بدبخت است.» به ظاهر درست است؛ اما امروزه مشخصشده، خوشبختی حسی درونی است که فرد به دلایل متعدد آن را میتواند داشته باشد. هر فرد بهواقع تنها میتواند حس خوشبختی واقعی خودش را درک کند. درک خوشبختی دیگران یعنی درک حس درونی افراد دیگر… اما این مسأله چطور ممکن است؟ چطور میتوان دریافت که کسی درونش حس خوشبختی دارد؟ در حقیقت دریافت راستین این حس محال است. پس افراد برای جواب به این سؤال و حس کنجکاوی که دیگری خوشبخت است یا خیر؟ به جوابی پناه میبرند که ذهن و تخیل به سؤالی اینچنین در قبال خودشان ایجادکرده است. اینکه چه چیزی خودم را خوشبخت میکند؟ ثروت، سلامتی، شهرت و… اما این ویژگی و مؤلفهها از کجا میآیند؟
