garden
|

شعری از فروغ که روایت زندگی خیلی‌هاست!

اگر قرار بود تنها یک شعر، روایت این روزهای زندگی‌ من باشد. بی‌راه نیست اگر این شعر فروغ را انتخاب کنم. بارها و بارها این شعر را خوانده‌ام. و باخودم زمزمه کرده‌ام که کسی نمی‌خواهد باور کند که باغچه دارد می‌میرد! برای من مادر سجاده‌ای است گسترده در آستان وحشت دوزخ و پدر کار خود کرده‌ای قانع به حقوق تقاعد( مستمری بازنشستگی) و برادری که  به باغچه می‌گوید قبرستان و به اغتشاش علف‌ها می‌خندد!